



|
|
|
|
|
Thursday, November 3
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Thursday, November 03, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Tuesday, October 25
آيااتفاقي افتاده؟ آيا طوفاني در راه است؟ من چرا... چرا اين قدر آشفتهام؟...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Tuesday, October 25, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Sunday, October 16
كتاب را مي بندي، احساس مطبوع عجيبي داري... احساس مطبوع عجيبي داشتي درطول تمام اين دو هفته اي كه با سبكي و سنگيني هستي سر و كله مي زدي و با حروف بي جان روي كاغذهاي كاهي سوارشده زندگي مي كردي. يك حس مدام لذت ... ازخواندن، از شنيدن اعماق ناگفته هايت از زبان يك غريبه، از لذت بردن شايد... كتاب را مي بندي. به سمت گوشه ي چپ قفسه ي كتاب هايت مي روي، گوشه ي كوچكي كه با وجود تغييرات مداوم ترتيب چينش كتاب هايت، هميشه ثابت مانده، گوشه اي از قفسه كه كتاب درش نيست و به همت مادرت مرتب گردگيري مي شود وهميشه مرتب است. گوشه اي كه از عالم مـُثل بيرون ميآوردت، خودت را به يادت مي اندازد، زندگي واقعي ات را، نيازهايت را، بودنت را، زن بودنت را... جعبه ي زرشكي را باز مي كني و لاي آن شلوغي خوش آيند بي نظمي دنبال سرخ ترينشان ميگردي ... و هوس مي كني دور مچت حلقه بزند و هوس مي كني از خودت نپرسي چرا و هوس ميكني ... از خودت نپرسي چرا. گيره را باز مي كني، موهايت عين دامن كولي ها آشفته و بي قيد ول مي شود روي شانه هايت. نشئهاي وهيچ چيز نمي تواند اين سور شبانه را خدشه دار كند. دستت روي دستگيره استخاره مي كند، نمي خواهي چيزي اين سور شبانه ات را خدشه دار كند... بر خلاف وقت هايي كه آستينت را بالا مي زدي، برخلاف آن صبح عجيبي كه يادت رفته بود و وقتي برگشتي از گردن شغال بازش كني، براي نخستين بار به حضور پرصلابت و مرموز شك در تمام اين مدت پي بردي، بر خلاف روزهايي كه خودت را ملزم به متقاعد كردن ديگران مي دانستي، بر خلاف روزهايي كه واضح ِ آشكار بودن از نظرت حسن بود، با اطمينان دگمه ي سر دست پيراهنت را محكم مي ببندي. راضي نمي شوي، با وجود آستيني كه تا بند وسط انگشتانت پايين آمده، باز هم تا وسط ساعدت بالا مي بري ش كه كسي نبيندش و نپرسد از چرايي اين هوس شبانه ... آخر، هوس كردهاي و اين نعمتي ست خدادادي و تجربه هايت به تو يادآوري مي كند كه در قلمرو مدام زندگي منطقي آميخته با شك هاي هميشگي ت اين فرصت نادر را هميشه نداري كه عميقاً چيزي را تمنا كني. از اتاقت خارج مي شوي و در حالي كه آخرين جمله ي توما را [- ترزا، «رسالت اجتماعي» عبارتي ابلهانه است. من رسالت اجتماعي ندارم. هيچ كس رسالت ندارد. درك اين كه آزاد هستيم و رسالت اجتماعي نداريم، به ما آرامشي بي نهايت مي بخشد.] زير دندان مزه مزه مي كني، به اولين كسي كه مطمئن است همه چيز را در مورد تو مي داند، لبخند مي زني و مي پرسي براي شام چه داريد.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, October 16, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Tuesday, October 11
اين پسره، مجري كوله پشتي، از آقاهه مي پرسه: « براي رسيدن بهش چي كار كردي؟ چه نذري كردي؟» آقاهه مي گه: «بگم؟» بعد انگار خودش هم مي دونه اون بگم اش تعارف بوده خيلي منتظر جواب نمي شه، مي گه: « نذر كردم 40 روز برم جمكران و بدون وقفه نماز بخونم، تا به هم برسيم...» مجريه مي گه: « و 40 روز رفتيد جمكران و به هم رسيديد؟» و آقاهه تاييد مي كنه. چند تا تيكه ي اكسترا مادون جواد هم در مي آرن، مثلاً مجريه از خانومه مي پرسه: «غذاي اولي كه با هم خورديد شما پختيد؟» مي گه كه نه و بيرون غذا خوردن و... وخلاصه چي صحبت كردين اون روز تو رستوران و اينا كه قرار مي شه عينش رو بازي كنن! آقاهه دستش رو مي زنه زير چونه ش و رو به زنش مي پرسه: «چي از جون من مي خواي؟» و خانومه جواب مي ده: « هيچي! فقط دوستت دارم!...» بعد اين پسره، مجريه، با اون لحنش كه يهو عوض مي شه، مي گه: « الله اكبر! الله اكبر! خدايا...خدايا ... به حق علي، گفتم علي ها! ديگه چهار قفله ش كردم، طعم اين عشق رو به همه ي بندگانت بچشون!» نمي خوام همه ي ماجرا رو نقد كنم، اصلاً نمي خوام نقدش كنم... شايد هم حق با اون هاس، شايدم من خيلي بدبينم كه نمي تونم اسم هر دل دردي رو بذارم عشق، شايدم من خيلي بدشانسم كه يك نمونه زوج عاشق 60-50 ساله سراغ ندارم، عشق هايي كه دور و بري هاي من ازش ياد مي كنن يا يه طرفه بوده مثل داستاناي چخوف، يا به هم نرسيده ن، يا اگه هم رسيده ن همگي تاريخ مصرف داشته، بين 6ماه تا 6 سال! بگذريم، قرار نبود نقد كنم، شايد اين دو تا استثنان... چيزي كه باعث شد بنويسم و يكي دو روزي هي فكر كنم راجع بهشون اين ها نيست، همون بند اول ماجراس...فرض كنيم كه اين نيروي نذر وجود داره، و واقعاً كارساز هم هست. فرض كنيم واقعاً با 40 بار جمكران رفتن و نذر كردن هر خواسته اي هم برآورده مي شه... سؤال من اين ئه: آيا ما مجازيم به استفاده كردن از چنين نيرويي؟ حتي براي رسيدن به عشقمون، حتي؟ اتفاقاً دقيقاً براي همين مورد خاص، براي رسيدن به همين چيزي كه اسمش رو يه عده گذاشتن عشق... واقعاً برام سؤال ئه... من آدم دين داري نيستم. ايمان دارم، اما به شيوه ي خودم، با اسرائيليات خودم زنده م، ولي واقعاً بهش پابندم. هيچ وقت سد راه اتفاق هاي زندگي م نشدم. هيچ وقت هم در مورد اتفاقات اساسي زندگي م به قدرت چيز ديگه اي جز دستاي خودم متوسل نشدم. نماز مي خوندم، ولي سال كنكور قطعش كردم چون احساس كردم داره از فرم عبادت خارج مي شه و حالت باج دادن پيدا مي كنه. سر اتفاق هاي اثرگذار زندگي م هم نه نذر نكردم، نه اجازه دادم كسي برام نذر كنه. از نظر من اين، عين عبادت ئه. پذيرش چيزي كه اختيارش دست تو نيست عين ايمان ئه. لاف عشق و گله از يار؟ زهي لاف دروغ!... اگر با نمازت آروم بشي براي پذيرش واقعيتاي زندگي ت، يه موضوع ديگه ست ها... چيزي كه ديگه يك جور تسكين ئه. يكي با فروغ آروم مي شه، يكي با گوگوش، يكي مثل من با حافظ، يكي هم مثل اين بابا با جمكران رفتن... نگيد كفر مي گه چون واقعاً تو اين زمينه ي خاص هم ارزند... همگي تسكين مي دن و همگي براي تسكين دادن استفاده مي شن و به نظر من هيچ مزيتي به هم ديگه ندارن. اما اين كه از نيرويي كه مثلاً نمازت داره استفاده كني براي خارج كردن اتفاقات از ريل اصلي ش، نمي دونم... فقط تو رو خدا نگيد كه به زبون آوردن خواسته ت، شرط ئه و اينا كه ديگه يه جورايي حرمت خدا رو هم مي بريد زير سؤال... خداي من به حركت مورچه اي روي مرمر سياه هم واقف ئه، به زبون آوردن نيازي كه هم اون ازش آگاهه و هم من، يه جورايي توضيح واضحات نيست؟!
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Tuesday, October 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Wednesday, October 5
- گر بميرد دختري از خاك او رويد گلي / گر بميرند دختران دنيا گلستان ميشود پ.ن: هو هو... هو هو ... و يكهو كلاس منفجر ميشود!...آقايان كلاس كه تا چند ثانيهي قبل دهندره ميكردند، دفترهايشان را باز ميكنند و نت بر ميدارند!... 2- ما ايرانيها خوشمون ميآد از compromise كردن. هميشه ميگيم :« سسس...به روت نيار...سسس... صداشو در نيار...سسس...» انگار كه با منكر شدن، قضيه راستي راستي از بين ميره! تو همه جاي دنيا homosexual ها رو به عنوان يه طبقه قبول كردن، جايگاهشون هم تو جامعه مشخصئه. ولي تو جامعهي ما فقط [انگشت سبابهشون رو ميآرن نزديك لباشون، ابروهاشونو چين ميندازن، چشماشونو ميبندن و ادامه ميدن] سسس...صداشو در نيار!... تو زندگي خصوصي هم همينطورئه؛ مرده ميآد خونه، ميگه :« واي عزيزم! دارم از خستگي ميميرم، تا الآن داشتم مريض ويزيت ميكردم! » حالا بيشرف داشته تا دو دقيقهي پيش با دوستاش پوكر ميزده ها! آقا چرا compromise كردن؟! بابا جان بگو 25% وقت من مال خودمئه، دوست دارم با دوستام پوكر بزنم، تا جونت درآد!... البته خب حق هم داره! زنه هم compromise كردن رو دوست داره، ترجيح ميده دروغ بشنوه تا حقيقت رو قبول كنه... . . . n. باور كنيد تنها چيزي كه ما رو ميكشه دانشگاه، وجود شما دانشجوهاس؛ اگه شماها نبوديد كه ما يه كم سر به سرتون بذاريم و اذيتتون كنيم اين دانشگاه و اين سيستم به لعنت خدا نميارزيد [ لنز دوربينشون رو مي چرخونن] خب، حالا از اين قيافهي روباتيك درآيين، يه عكس ازتون بگيرم. اينها فقط بهونهن براي گفتن اينكه من « دكتر قديمي» رو عميقاً دوست دارم. اين ترم اساتيدي هستن كه واژهي معلم رو تو ذهن من زنده ميكنن. كسايي كه آدم بيش از چيزهايي كه تو كتاب ميشه پيدا كرد، ازشون چيز ياد ميگيره؛ دكتر قديمي، دكتر قاروني، دكتر حسيبي، دكتر ميرباقري، دكتر صالحي، حتي خانم دكتر ابوالفضلي كه اولها ترسناك به نظر ميرسيد!... امروز روز معلمئه. روز همهشون مبارك...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, October 05, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Tuesday, October 4
![]() Blessed are the forgetful, for they get the better even of their blunders. How happy is the blameless vestal’s lot? The world forgetting by the world forgot. Eternal sunshine of the spotless mind. Each prayer accepted and each wish resigned. [Alexander Pope] اين يادداشت رو امروز اتفاقي از بين كاغذ پاره هام پيدا كردم. مربوط به 29 خرداد ئه. از جمله هاي فيلم « طلوع ابدي ذهن بي لكه » Eternal Sunshine of the Spotless Mind” “ است، ازاون فيلم هايي كه موضوعش برام خيلي جالب بود. يك آقايي روز valentine ِ امسال با خانمي آشنا مي شه و رابطه اي بين اون ها شكل مي گيره، valentine ِ سال ديگه كه مي ره ديدن خانمه و براش هديه مي بره، خانمه همه چيز رو منكر مي شه و ادعا مي كنه كه آقاهه رو از بيخ و بن نمي شناسه. چند روز بعد نامه اي مي آد در خونه ي مرده كه: «خانم فلاني از زندگي ش راضي و خوش حال نبود و آقاي دكتر فلاني كمكش كرده كه شما رو فراموش كنه، اون شما رو نمي شناسه ديگه.» ! مرده كلي شاكي مي شه اول، بعدش تصميم مي گيره كه اون هم با كمك اين دكتره، دختره رو فراموش كنه. خلاصه عمليات پاك سازي كه شروع مي شه مي فهمه حاضر نيست به هيچ قيمتي خاطراتش رو از دست بده و توي همون خواب مصنوعي كلي مبارزه مي كنه با اين پاك سازي و... يادم ئه اون روزها كه براي بار اول اين فيلم رو ديده بودم خيلي فكر كردم كه اگر واقعاً چنين دستگاهي بود و من امكان استفاده شو داشتم، چنين كاري مي كردم يا نه؟...اين كه آدم از يك تجربه اي اون قدر شاكي باشه كه بخواد از بيخ وبن پاكش كنه...تا حالا فكر كرديد به اين موضوع؟ من فكر مي كنم «زمان» بهترين صافي فراموش كردن يا ماندگاري يك خاطره س، به شرطي كه عقربه هاشو دست كاري نكنيم. من فكر مي كنم تلاش تعمدي براي تسهيل فراموشي يك چيزهايي اتفاقاً نتيجه ي عكس مي ده، و باعث مي شه چيزي كه تو خودآگاه و قابل كنترل بود، بره توي ناخودآگاه و غير قابل كنترل بشه، بشه يك نسخه ي ممنوعه كه بي دليل فقط به خاطر ممنوعه بودنش مهم ئه! فكر مي كنم كارگردان فيلم هم با من موافق ئه، و نقشي كه منشي دكتر و سرنوشتش تو روند فيلم داره مؤيد همين قضيه س. اصولاً من فكر مي كنم نه فقط اين جا كه هميشه، تنها صراط مستقيم(!) مواجه شدن ئه نه پاك كردن صورت مساله، هرچند خيلي سخت و گاهي به نظر تحمل ناپذير. گرچه من معتقدم براي انسان، حالا متاسفانه يا خوش بختانه، تحمل ناپذير مفهومي نداره ، دردناك چرا، حتي خيلي دردناك هم، ولي تحمل ناپذير نه... ياد يه ديالوگي از فيلم «سرباز جين» افتادم: - درد مي كشي سرباز؟ - بله قربان! - نشونه ي خيلي خوبي ئه؛ نشون مي ده كه هنوز زنده اي!
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Tuesday, October 04, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Monday, October 3
ويراستاري قشنگترين كار دنياست؛ فكرش رو بكن تو يك كتاب رو حتي قبل از اين كه چاپ بشه ميخوني! به نظر من تصورش هم هيجانانگيزئه!... بهخصوص اگه به موضوع كتاب علاقهداشتهباشي، منظورم اين ئه كه ويراستاري علمي و متن تخصصي و اينا نباشه، بعد به بهونهي گرفتن و تحويل دادن متن ها دو بار دعوت شي براي ديدن تئاتر، بعدش هم متن ويراستاريت هم دو تا نمايشنامه باشه كه كلي لذت ببري از خوندنشون... فكر كنم ديگه توضيح واضحات ئه كه بگم همهي اتفاقهاي بالا براي من افتاده! يكي از اين نمايشنامهها اسمش بود: «كابوس» جريان يه آدمي ئه كه به هم ريخته چون فكر ميكنه زنش بهش خيانت كرده؛ بعد كه ميفهمه همچين موضوعي در كار نبوده، اين بار داغون ميشه... يه منولوگ معركهاي داره: مطمئن بودم كه يه همچين كاري از تو بر نميآد. تجربهي بدي بود. يه آن احساس كردم زير پام خالي شده: خلاء مطلق، ولي الآن يه چيز وحشتناكتر از اين دروغ داره اذيتم ميكنه، يه احساس خالي بودن، شايدم لبريز شدم. دارم چرند ميگم، نه؟! ولي... اينكه تمام باورها و زندگي آدم به چيزي متكي باشه كه به همين سادگي بههمبريزه و... فكر كنم تمام اين ماجرا از ظرفيت من خارج بوده... يه بازي كامپيوتري بود وقتي تمام مراحلش كه همچين ساده هم نبود ميگذروندي، جايزهت اين بود كه يك مرتبه تو رو ميبرد به نقطهاي بيرون بازي تا بتوني به جهاني كه شخصيت اولش بودي از بالا نگاهكني، يك نقطهي مضحك معلق بين سياهي مطلق. من الآن اون احساس رو دارم. دوميه اسمش بود: «پيانو» اين يكي رو نميشه به سادگي قبلي خلاصهش كرد، جملهي خفن هم نداره مثل قبلي، ولي كولاكئه! يعني من بهشخصه محظوظ شدم! جريان يه زن و شوهرئه . براي زنه تو ساعاتي كه شوهرش سر كارئه معلم پيانو ميآد. يه روابط عميقتر از معلم- شاگردي ايجاد ميشه بين زن و استادش. جالب، نحوهي برخورد اين زن و شوهر با اين موضوعئه و اينكه تحت هيچ شرايطي سر هم كلاه نميذارن. بعد، نقشها عوض ميشه. و باز عوض ميشه، عين جايگشتهاي مختلف دو تا عدد(مثلاً 0 و1) توي يه مجموعهي دو عضوي... خلاصه معركهس. راستي «كودكي من» طلسم رو شكست. بالاخره من چيزي رو كه كامل فهميدم، دوست داشتم، يا نمي دونم چيزي رو كه دوست داشتم كامل فهميدم! خلاصه من « كودكي من » رو هم دوست داشتم، هم فهميدم. كار گروه تئاتر مهر ئه، تا آخر مهر تو تالار مولوي (ساعت 17:30) اجرا ميشه، فرصت كردين حتماً بريد ببينيد، فكر نميكنم پشيمون بشين. از من گفتن بود!
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Monday, October 03, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Friday, September 30
نميداني چهقدر وحشتناك است كه انسان حس كند بسيار بد بازيميكند. «آنتوان پاولويچ چخوف»
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Friday, September 30, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Wednesday, September 28
مي گن يه روز پالون خر ملانصرالدين گم مي شه. ملانصرالدين سر و صدا راه مي ندازه كه : « پالون خرمو پيدا كنيد، والا...» مردم مجال نمي دن حرف ملا تموم بشه، راه مي افتن مي رن دنبال پالون و پيداش نمي كنن. مي آن به ملا بگن، ملا دوباره صداشو بلند مي كنه كه : « پالون خرمو پيدا كنيد، و الا...» باز همه راه مي افتن به گشتن و... خلاصه مي آن مي گن:« هر كاري كه مي خواستي بكن ديگه حاجي، پيدا نشد». ملا نصر الدين يه بادي به غبغب مي ندازه، مي گه : « پالون خرمو پيدا كنيد و الا...» يه نگاهي به دور و بر مي كنه و مي گه: «... و الا مجبور مي شم يه پالون نو بخرم.»!... از فردا چهارمين دوره ي جشنواره ي مهرگان - جشنواره ي شعر و داستان دانشجويان علوم پزشكي سراسر كشور- تو شيراز شروع مي شه. من هم اثر فرستادم، اثرم هم پذيرفته شده ، اون هم براي خوانش حتي، ولي چه فايده؛ وقتي با اين برنامه ي قمر در عقرب بيمارستان نمي تونم برم. گاهي وقتا احساس مي كنم اين طاووسي كه به خاطرش داريم جور هندوستان مي كشيم بايد خيلي چيز آسي باشه كه به اين همه دردسرش بيارزه... اگه نباشه چي؟ هيچي! مجبور مي شيم بريم يه پالون نو بخريم!... پ.ن: من باز هم هفته نامه چاپ كردم.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, September 28, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
اگه از پيشم بري همه مي گن عشق من و تو هوس ئه بيا، بمون نشون بديم كه عشق ما مقدس ئه كه عشق ما مقدس ئه كه عشق ما مقدس ئه... تو تاكسي نشسته بودم كه آقاي راننده اين آهنگه رو روشن كرد. اولين بار بود كه تو ترانه ش دقيق شدم. اصلاً نمي خوام بگم در پيت ئه و اينا؛ اتفاقاً مي خوام بگم خيلي حرف توش ئه به خدا... دور و بري هاتونو نگاه كنين چند نفر رو مي شناسين كه براي اثبات يه چيزي به ديگران زندگي شون رو به باد نداده ن؟ عمداً نگفتم چند نفر رو مي شناسين كه... به باد داده ن، چون من دارم معتقد مي شم تقريباً همه دارن زندگي شون رو مي ذارن كه چيزي رو به ديگران اثبات كنن. اغلب هم موضوع اين اثبات كردن تو دو تا چيز خلاصه مي شه: مـــــــــــــــــن كم نياوردم. احساس، كار، تصميم يا هر زهر ماري كه من چند وقت قبل عملي ش كردم دروغ، هوس يا اشتباه نبود. آقا! بي خيال! من(من نوعي) كم آوردم، حالا به هر دليل. تازه، اشتباه هم كردم؛ خب كه چي؟!... بعد، اين كه آدم تو يه برهه اي به يه حقيقتي برسه، من فكر نمي كنم نقض كننده ي همه ي زندگي قبلي ش باشه. به خصوص تو روابط آدم ها من به اين موضوع جداً ايمان دارم. «حركت نوساني» تو فيزيك يادتون مي آد؟ اون مسئله هايي كه هميشه مي گفتن نيروي مقاومت هوا و اصطكاك و چي و چي قابل چشم پوشي ئه؟ زندگي هم عين همون مسئله هاس، با اين تفاوت كه اصطكاك و نيروهاي مقاوم بعضي محيط ها و حتي بعضي روابط قابل چشم پوشي نيست! يعني گاهي ان قدر زياد هست كه اگر پاندوله رو بگذاري به حال خودش بدون خون و خون ريزي يواش يواش متوقف مي شه. ولي آدما به خيال نمي دونم چي ولي در اكثر اوقات براي اثبات اون دو تا چيزي كه بحثش رفت، هي اين نوسان رو تشديد مي كنن. يعني كلي انرژي مي ذارن براي حفظ چيزي كه مدت هاست ديگه وجود نداره! بدون فكر كردن به اين كه اين پاندول، مي تونست توي يك محيط كم تنش تر تا ابد با همون دامنه و همون بسامد نوسان كنه... اگه هم انرژي اي صرف مي شد باعث «تشديد» حركت مي شد، نه در جا زدن...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, September 28, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
![]() عاشقانه هاي ژاپني برگردان: عباس مخبر نشر مشكي چاپ اول:1384- قيمت:500 تومان شعرهاي ژاپني رو دوست دارم، چون تصويرند، يك تصوير ظريف و با احساس كه نقاشش همه ي وجودش رو خالي كرده توي اين تصوير... 1-مه صبح گاهي بر مي آيد و روي ني ها آرام مي گيرد غروب كه هوا سرد مي شود مرغابي هاي وحشي جيغ مي كشند عشق من چه قدر دلم هوايت را كرده است. 2-نمي توانم به سويت گام بردارم حتي در رؤياهايم، چراكه در سينه ام آسمان ها تيره اند و ذهنم ابرآلود است. 3-سريع تر از تگرگ سبك تر از پر اندوهي گنگ از ذهنم گذشت. 4-رودخانه ي يوشينو ميان كوه ايمو و مونت سه جاري مي شود ميان عاشق و معشوق همه ي توهمات جهان جاري است. 5-به شور گذشته كه باز مي نگرم خود را كوري مي بينم كه از تاريكي هراس ندارد. 6-دنياي مان را با چه چيز قياس مي توانم كرد؟ بيداري سپيد قايقي كه صبح گاهان پارو مي كشد. 7-چه دنيايي است دنياي ما از ميان اشك ها در آن گام مي نهيم پيش از آن كه ناوگان حرمان هايش را بشناسيم.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, September 28, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
مردم معمولي عليرضا مير اسدالله چاپ اول: 1384 قيمت:1950 تومان نشر مركز ![]() مردم معمولي جزء آن دسته از مخلوقاتي هستند كه همه جا ديده مي شوند. در حال گذر از خيابان، در حال خريد، در حال مطالعه، در حال صحبت با يكديگر، در حال گريه و غم يا شادي و بازي... اما اگر شما در شناختن آن ها دچار مشكل هستيد. اين كتاب مي تواند راهنماي خوبي برايتان باشد. ![]() پيش نهاد: اگه فرصت داشتيد و سر راهتون بود، از كتاب فروشي خودِ نشر مركز بخريدش، آخه عروسك هاي شخصيت هاي كتاب رو هم ساخته ن گذاشته ن تو ويترين كه واقعاً كولاك ئن!... آدرس: خيابان دكتر فاطمي، روبه روي هتل لاله، خيابان باباطاهر، شماره ي 8، تلفن: 3- 8970462
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, September 28, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
اين اواخر دو تا كتاب خوندم كه مي خواستم توصيه كنم اگر نخونديد، بعد از اين هم نخونيد! ![]() 1-من تا صبح بيدارم جعفر مدرس صادقي نشر مركز فكر مي كنم اين كتاب مي تونه تو كلاس هاي داستان نويسي و اينا به عنوان كتاب مرجع مورد استفاده قرار بگيره، البته به عنوان الگوي برجسته ي«چه طور ننويسيم» !... اول مي خواستم يه نقد مفصل بنويسم، كه هرچي از آقاي سناپور ياد گرفتم يه مروري بشه؛ بعد ديدم خدايي ش حسش نيست وقت بذاري براي اين كتاب نقد بنويسي. فقط يكي به اين آقاي مدرس صادقي بگه تا صبح بيدار نمونه، چون آن چنان اثري خلق مي كنه كه حيثيتش پيش من آماتور هم مي ره زير سؤال... اين كه گفتم حيثيت، تعارف و اين ها نيست. آقاي مدرس صادقي واقعاً نثر قشنگي دارند، خصوصاً كارهاي ترجمه شون به جرئت مي تونم بگم يه سر و گردن بالاتر از كارهاي « احمد گلشيري» قرار مي گيره حتي. مثلاً اگر « لاتاري، چخوف و چند داستان ديگر» [نشر مركز] روخونده باشيد، به خصوص با اون مقدمه ي فوق العاده اي كه اولش نوشته ن، حق مي ديد به من. گفتم؛ مشكل اين كتاب احتمالاً از همون كم خوابي ناشي مي شه... ![]() 2-دكتر نون زنش را بيش تر از مصدق دوست دارد شهرام رحيميان انتشارات نيلوفر هرچند كه كتاب خوب نوشته شده، ولي راستش حيف ئه آدم وقت بذاره براي خوندنش. ماجرا اين ئه كه دكتر نون طي يك سري اتفاقاتي كه از عنوان كتاب مشهود ئه، يه جورايي اسكيزوفرني مي گيره. نويسنده گاهي اتفاقات رو اول شخص، از زبون خود دكتر، نوشته و گاهي سوم شخص، از زبون خودش. و اين توالي خيلي خوب رعايت شده، متن يكدست ئه و قطع و وصل نمي شه. يك جاهايي هم به وضوح از زنده ياد گلشيري تقليد كرده، عين همون تصاويري كه تو شازده احتجاب هست. ولي در مجموع كتاب رو مي شه تو همون يه جمله ي عنوان كتاب خلاصه ش كرد. يعني وقتي كتاب تموم مي شه تقريباً هيچ اختلاف پتانسيلي نداري با شروعش. و خب اين اصلاً خوب نيست... پ.ن: اگر دوست داشتيد نظر آدم بزرگ ها را هم در مورد كتاب بدانيد يك سري به اين جا بزنيد.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, September 28, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
خدا خيلي جنتلمن ئه، اگه تو ليستش نگاه كنه اسم منو داره... وقتي توي كتابي، نوشته اي، جايي دو تا خواهر، يا دو تا برادر رو كنار هم نشون مي دن و معمولاً به طور عميقي نقب مي زنن تو تفاوت هاي دو تا آدم با ريشه ي يكسان و ميوه هاي متفاوت؛ و بعد كه داستان پيش مي ره مي بيني به طور غير منتظره اي رفتارهاي يكي رو، اون يكي، حتي با شدت بيش تر تكرار مي كنه، كله ات داغ مي شه... احساس مي كنم اين دو تا آدم يكي ان، يعني كاملاً ها، نه تقريبي. مثلاً اين كه يه خانم نويسنده بتونه براي اثبات اين كه «من مي تونم» دزدي كنه، آدم رو به فكر مي اندازه... به اين سادگي نيست. اين آدم، يعني، استعدادش رو داشته، حتي تمايلش رو هم داشته، تا اين جا هم بنا به دلايلي با قيچي كردن خودش جلوي اتفاق افتادن بعضي اتفاق ها رو گرفته... اَه، اَه، اَه... ما آدما به چي دل خوشيم؟!... «شازده قورباغه» رو دوست داشتم. به يه نتيجه گيري جالب رسيدم در مورد تئاترهايي كه ديدم: من اون تئاترهايي رو كه كامل فهميدم دوست نداشتم، اون تئاترهايي رو هم كه دوست داشتم كامل نفهميدم! حالا پيدا كنيد گربه ي پرتقال فروش كجا تخم كرده!...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, September 28, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Friday, September 23
« در اين محل، هر روز ماهي به فروش مي رسد.» اين متن تابلويي بود كه ماهي فروش بالاي طبق ماهي ش نصب كرده بود. يك آقايي اومد و گفت :« خب، وقتي تابلو رو اين جا نصب كردي، معلومه كه « در اين محل» ماهي مي فروشي ديگه! دوباره نوشتن نداره!» فروشنده هه ديد راست مي گه خب، «در اين محل» اش رو پاك كرد. فرداش يك آقاي ديگه اي اومد، گفت:« مرد حسابي! ماهي رو نذاشتي اين جا كه مردم نگاش كنن! مي خواي بفروشي ديگه! اين «به فروش مي رسد» ديگه چه صيغه اي ئه؟!» ديد حق داره خب،« به فروش مي رسد» اش رو هم پاك كرد. چند روز بعد يك آقايي اومد گفت:« هركي از اين جا رد بشه مي بينه كه اون روز داري ماهي مي فروشي، ديگه نوشتن اين «هر روز» ِت معني نداره!» ديد خب حق داره مشتري، « هر روز» رو هم پاك كرد؛ فقط موند « ماهي» ش. فرداش يكي ديگه ( احتمالاً اين يكي، ديگه يه خانمي بود) اومد، گفت:« آقاي محترم! فكر نمي كنين هركي بتونه اين تابلو رو بخونه، اين ماهي ها رو هم مي بينه، احياناً؟ » آقاهه ديد خب راست مي گن خب، و به اين ترتيب تابلو رو كلاً از جا كند!... ![]() به عقيده ي من قضيه ي «پنجره ها» هم همين ئه! يعني حس من تو اون 2 ساعتي كه داشتم اين نمايش رو مي ديدم، چندان تفاوتي نداشت با حس اون مشتري اي كه ببينه روي يه طبق پر از ماهي نوشتن:« در اين محل هر روز ماهي به فروش مي رسد.» من متاسفانه هر چه قدر تلاش مي كنم نمي تونم مثل آقاي نصيريان فكر كنم كه آقاي آييش تو اين كارش عمق رو به سطح آورده؛ يعني هر چه قدر كه با خودم كلنجار مي رم، مي بينم كار اون قدر حاشيه ي بي مورد داشت كه اگر بخواي دورشو بچيني، تقريباً چيزي ازش باقي نمي مونه!... مثلاً به نظر من هيچ نيازي نبود به وجود خانم راوي (خانم كوچيك). اون هم با اون ظاهر فرشته آساش، سر تا پا سفيد( البته به جز كفشاش كه مشكي بود، احتمالاً طراح لباسه شستش خبردار شده كه من كهير مي زنم از اين همه سفيدي!) و با اون اصرار شديد به اين كه جواب همه ي سؤالات جدول آق بزرگ رو مي دونست. يعني به نظر من حذف اون هيچ آسيبي به بدنه ي كار وارد نمي كرد، فقط شايد باعث مي شد نويسنده ي عزيز براي اعلام عمومي نظرات مادربزرگانه ش time كار رو بيش از اون چه كه كش داده بود كش بده، يا مثلاً يه اتاق ديگه هم به ساختمون اضافه كنه، مثلاً يك معلمي كه نظرات نويسنده رو روي تابلو توضيح مي داد كه آدم قشنگ شيرفهم بشه!... يا مثلاً اون دختر بجچد ه ي 10-9 ساله كه تو گهواره مثلاً تو كما بود و بعد از 21 ماه يهو پريد تو بغل مادرش! (قبول كه كار طنز ئه و يه چيزايي سمبل و نماد و اينان؛ ولي راستش من انتظار داشتم پريا ماگزيمم 5-4 ساله ش باشه، يعني حق بدين با اون گهواره!) يا مثلاً رحيم كه مثل برادراي دالتون هي يه جمله اي رو تكرار مي كرد و خيلي باسمه اي اون منولوگش رو در مورد زندگي اجرا كرد. باز هم به نظرم نبودش لطمه اي به داستان نمي زد. مشكل فقط منولوگ رحيم نبود، اصولاً متن اصلاً يكدست نبود، و من هي احساس مي كردم بعضي از اين جمله هاي فلسفي ادبي، انگار به زور چپانده شده باشند توي يك متن (زيادي) ساده و صميمي. هــــــام من اصلاً پشيمون نيستم كه از يك ماه قبل بليط پنجره ها رو رزرو كرده بودم... هــــــام من اصلاً عذرخواهي نكردم از دوستام كه دعوتشون كرده بودم با من بيان تئاتر... هــــــام من اصلاً وسطاش حوصله م سر نرفته بود... هــــــام و اصلاً هي به ساعتم نگاه نمي كردم كه پس كي تموم مي شه... هــــــام من خيلي لذت بردم از .. هــــــام عيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگو/ نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند ( اگه گفتين شعر از كي ئه؟) كار، بر خلاف اكثر كاراي مملكت ما، بسيار منظم و حساب شده بود، از فروش اينترنتي بليطا بگير تا نظم توزيع بروشور و...؛ وارد سالن كه مي شدي طراحي دكور، قشنگ يه چند دقيقه اي قفلت مي كرد؛ من خيلي تئاتر نديدم، ولي احساس مي كنم كه شادي و صميميت متفاوتي بين بازيگرا وجود داشت، طوري كه اين انرژي مثبت از راه بازي شون به من تماشاچي هم سرايت مي كرد؛ قبول كنيم كه گريوندن آدما كار به مراتب آسون تري ئه در مقايسه با خندوندنشون، اون هم تو مملكت ما كه تاريخ تئاترش رو تعزيه خواني تشكيل داده، و ملتش هم انگار استعداد ويژه اي دارن براي مرثيه گوش كردن!... حالا اين كه بتوني اين خنده رو چاشني يه سري واقعيتاي نچسب زندگي بكني و خنده ي خالي ندي به خورد مردم، كار آسوني نيست. اعتراف مي كنم من هم به همراه جمعيتي كه تو سالن بودند بارها از ته دل خنديدم و به خاطر اين موضوع فروتنانه سپاس گزارم از جماعت اين 9 تا پنجره . فقط فكر مي كنم اشكال كار اين بود كه اتفاقاً دقيقاً بر خلاف نظر آقاي نصيريان هوس شكار آهو، آقاي آييش رو از شكار خرگوش هم بي نصيب كرده... پ.ن: تو اين عكس يكي از اعضاي گروه با اجراي اصلي متفاوت ئه، ولي نمي دونم چرا از هيچ كدوم ديگه ي عكسا به اين اندازه خوشم نيومد، به همين خاطر همينو مي ذارم.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Friday, September 23, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Wednesday, September 21
25 ساعت به جاي 24 ساعت. فقط يك بار در سال. با اين يك ساعت اضافي چه كار مي شود كرد؟ چه كار ديگري مي شود كرد به تر از فرورفتن در فكرهاي ممنوع؟ از مرور كردن ؟ خودت هم كه نخواهي اتفاق ها طوري پهلوي هم چيده مي شوند انگار كه ناگزيري از ورق زدن، به عقب برگشتن، و دوباره چشيدن... چشيدن روزهايي كه در آن بحبوحه ي هيجان هاي نخستين، آسمان را پايين مي آوردي و نزديك مي كردي به پيشاني اولين مرد - مردي كه حتي اسمش را نمي دانستي - يا پيشاني او را بلند مي كردي و مي ساييدي به آسمان؛ و خيال مي كردي اگر دستت به بالاي سرش برسد :« آه! مشتي ستاره در دستت خواهد بود...» آن روزهايي كه از بلوغ فقط چند رگه ي قرمز شفاف را شناخته بودي و آن قدر بلوغ برايت مبهم و گيج و پر رمز و راز بود و آن قدر معصوم بودي هنوز، كه باور كني بچه ها را خدا هر وقت كه خواست به زن ها و مردهايي كه همديگر را خيلي دوست دارند، مي دهد و توي رؤيايت مدام وهم داشتي از باردار شدن از افكار ممنوعي كه توي سرت مي چرخد... پروردگارا! چه قدر معصوم بودم من... و انگار هزار سال مي گذرد از آن روز ها...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, September 21, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Tuesday, September 20
مهم ترين دليلي كه هنوز «همشهري جوان» مي خرم و مي خوانم (با وجود چيزهاي ناخوش آيندي كه در موردش كشف كرده ام) نثر «خانم جعفريان» است؛ يعني قبل از همه ي صفحه ها، حتي صفحات راهنما و برنامه ي تئاتر و سينما و... ، مي روم سراغ «روزها» و يكراست مي گردم پي اسم خانم جعفريان، ببينم براي اين شماره چي نوشته! خانم جعفريان مسئول سرويس روزهاست، نثر شيواي عجيبي دارد، يك راوي بي دغدغه است به تمام معناي كلمه. نمي خواهد همه چيز را بگويد يا كسي را قانع كند. از يك نقطه و يك زاويه ي خاص خودش، نور مي تاباند روي موضوع، فقط هم از همان زاويه صحبت مي كند؛ مثلا ًاز «آل پاچينو» كه بخواهد بنويسد، نمي گويد كه كي ازدواج كرده، چند تا بچه دارد و اسپاگتي دوست دارد و از اين حرف ها! فقط از نگاهش صحبت مي كند و اين كه وقتي آل سكوت مي كند و خيره نگاه مي كند، اين قدرت را دارد كه صحنه را از دست هر بازي گري - به شرط اين كه رابرت دنيرو نباشد- درآورد. يعني آدم واقعاً كِيف مي كند از نثر اين زن! مهم ترين دليلي كه شايد وقتي ازم چيزي مي خواهند براي همشهري جوان بنويسم، مي نويسم هنوز، خانم جعفريان است. اغراق نيست اگر بگويم يكي از آرزوهايم اين است كه نثرم يك جاهايي به سبك خانم جعفريان نزديك شود، البته خب، مشروط بر اين كه راه رفتن خودم فراموشم نشود! اين هفته هم مثل هفته هاي قبل، يك يادداشتي بود از خانم جعفريان - به مناسبت اولين دوره ي جشنواره ي فيلم كَن 20 سپتامبغ 1946- كه كلي لذت بردم:«كن مثل جهنم است!» با اين جمله شروع مي شود:«كن، مهم ترين و سرشناس ترين جشنواره ي سينمايي اروپا و دنياست (با چشم پوشي از اسكار كه جشنواره به حساب نمي آيد). كن هم مثل بقيه ي چيزهايي كه فرانسوي اند، سعي مي كند آن وجهه ي روشنفكرانه، مستقل و غير آمريكايي اش را تا جايي كه مي تواند، حفظ كند.» معركه نوشته مثل هميشه، اين مشخصه ي بارز همه ي چيزهاي فرانسوي ست، از جاروبرقي تخم مرغي شكل مولينكسش بگير تا زانتيا كه به نظر من نمونه ي استاندارد تفاوت در خودرو ست؛ همه چيز فرانسوي ها يك طورهايي انگار بوي ادوكلن و كرم پودر مي دهد! راستي، من امشب يك فيلم فرانسوي هم ديدم. “Le Fabuleux Destin d`Amelie Poulain” ![]() اگرچه فيلم نامزد دريافت 5 جايزه ي اسكار شده بوده، اگرچه فيلم را با زيرنويس انگليسي ديدم، اگرچه آن قدر نامرد بودند كه عنوان فيلم را هم به “Amelie From Montmartre” تغيير داده بودند و خدا مي داند با بقيه ي ديالوگ ها چه كار كرده اند، اگرچه (با اين سواد فرانسوي م كه هنوز در حد اول ابتدايي هم نيست!) مجبورم جمله هايي از فيلم را كه دوست داشتم مثل: I love the word “fail”. Failure is human destiny. Failure teaches us that life is but a draft a long rehearsal for a show that will never play [ البته فكر مي كنم صحيحش اين باشد:…is not a draft, but a long rehearsal… ] .Without you, today’s emotions would be scurf of yesterday’s به انگليسي بنويسم! دوست دارم فرياد بزنم: من امروز يك فيلم كاملاً فرانسوي ديدم؛ با حفظ كامل تمام آن وجهه ي روشنفكرانه، مستقل و غير امريكايي همه ي چيزهاي فرانسوي. كه عميقاً دوست داشتني شان مي كند.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Tuesday, September 20, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Monday, September 19
پارسال همين وقت ها ترك برداشت، شيشه ي ساعتم را مي گويم. روز قبل از امتحان علوم پايه، با بچه ها رفته بوديم دانشگاه كه كارتمان را بگيريم، داشتم با كارتم ور مي رفتم كه يكهو بندش باز شد و افتاد زمين و از كار افتاد. مامان گفت شايد باتري ش تكان خورده؛ پشت ساعت را باز كردم، و باتري را جابه جا كردم. كار مي كرد، حق با مامان بود. خواستم صفحه ي پشت ساعت را سر جايش محكم كنم، صداي چليك آمد. برگرداندم ديدم شيشه ش ترك برداشته. هي مي خواستم ببرم تعميرگاه ها! حتي آدرس تعميرگاه مجازش را هم پيدا كردم كه دستكاري ش نكنند؛ ولي بعداً از سرم افتاد. نمي دانم يك طورهايي انس گرفته ام به اين ترك روي شيشه، يك جورهايي خاص مي كند ساعت را. ساعت هاي شبيه اين خيلي زيادند توي بازار، يك ساعت ساده ي شيشه گرد با بندهاي بدون درزي كه رگه هاي خيلي ظريف طلايي بين سربي زمينه ش پخش شده. يك صفحه ي سفيد غير شب نما بدون تقويم، ولي با عقربه هاي دقيق كه خوب مي تواني روي ثانيه شمارش حساب كني. فرقش با بقيه ي ساعت ها اين است كه يك ترك تميز باريكي از حدود ساعت شش شروع شده، مي آيد بالا، مركز صفحه را رد مي كند و بعد توي فاصله ي نصف شعاع از مركز دو شاخه مي شود: يكي مي رود كمي جلوتر از 1، و ديگري كمي عقب تر از 12. پشتش نوشته « استيل زنگ نزن» ، پشت همه شان همين را مي نويسند، ولي زمان كه بگذرد شروع مي كنند به زنگ زدن، به خصوص اگر دستت عرق كند مدام، مثل دست من. خب، ساعت من يك فرق ديگر هم دارد با ساعت هاي توي بازار؛ پشت بندش زنگ زده، زرد و سبز است، حالا آلياژش چه بوده، نمي دانم. هر چند وقت يك بار لاك بي رنگ مي زنم بهش تا رنگ پس ندهد به پوست دستم، گفتم كه دستم خيلي عرق مي كند. خنده دار است من ساعتم را دوست دارم با وجود اين كه بندش زنگ زده و شيشه ش ترك برداشته! خنده دارتر اين است كه من به ترك شيشه ي ساعتم انس هم گرفته ام! نمي دانم يك چيزهاي غريبي هست كه ناخودآگاه توجهم را جلب مي كند: يكي ش بوي عطر آدم هاست، يكي ش مدل گوشي موبايلشان، اساسي ترينش هم فرم و سيستم ساعتشان. انگار يك چيزهايي را از شخصيت آدم ها بروز مي دهد، احساس مي كنم ساعتم يك چيزهايي از من را بروز مي دهد. فكر نمي كنم ، يعني با فكر الآنم فكر نمي كنم ساعت ديگري دستم كنم. من اين ساعت را نخريده ام، هديه بوده. راستش، اوايل هم خيلي دوستش نداشتم، ولي الآن حس غريبي دارم نسبت بهش... چه مي دانم. شايد بعداً ها ساعت ديگري پسنديدم و خريدم، خدا را چه ديدي شايد شيشه ش را هم شكستم كه ترك بردارد، شايد بتوانم به ترك آن هم انس بگيرم...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Monday, September 19, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Friday, September 16
(شيري كه جواب گلوله را با گلوله داد) 1- لافكاديوي بزرگ گفت:«جالب است. من تا به حال براي شكار به سفر نرفته ام. بيا عمو شلبي، تو هم وسايلت را جمع كن و همراه ما بيا. به ما خوش خواهد گذشت.» گفتم:«خيلي دلم مي خواست بيايم. ولي اگر همراه شما به آفريقا بيايم كسي نيست به گل شيپوريم آب بدهد. پس به اين خاطر بايد اين جا بمانم. به هر حال برايم نامه بنويس و از احوالت مرا باخبر كن.» 2- او به راستي نمي دانست به كجا مي رود. اما اين را مي دانست كه به جايي مي رود، چون هركس به هر حال بايد به جايي برود، مگر نه؟ او حقيقتاً نمي دانست چه اتفاقي خواهد افتاد، اما دست كم مي دانست كه به هر حال اتفاقي خواهد افتاد. چون هميشه اتفاقي مي افتد. اين طور نيست؟ And he didn’t really know where he was going, but he did know he was going somewhere, because you really have to go somewhere, don’t you?u And he didn’t really know what was going to happen to him, but he did know that something always does, doesn’t it?t من الآن مستم... مست نبودم كه براي تولد دختر عموي 7 ساله م داستاناي عمو شلبي رو هديه نمي دادم!... شايدم همين مستم كرده، اين كه تونستم بين اون همه آدم بزرگ و كادوهاي معقولي مثل كفش و لباس و اينا به اندازه ي كافي نامعقول باشم و كتاب هديه بدم بهش... خب گفتم مثل من نشه «لافكاديو» رو تو 24 سالگي ش بخونه، خب دلم خواست اصلاً... اصلاً اگه من يه دختر داشتم همينو بهش هديه مي دادم تو هفت سالگي، 13-12 ساله كه مي شد «بابالنگ دراز» رو مي دادم بهش، تو 16-15 سالگي هم «پرنده ي خارزار» رو ... بعدش هم مي گذاشتم خودش هرچي رو كه دوست داره بخونه، قبلش هم نه اين كه نذارم، فقط اين كتابا رو دوست داشتم خودم بهش هديه بدم. آخ! داشت يادم مي رفت، « شازده كوچولو» رو هم [اگرچه با اون قسمت روباهش درگيرم هنوز، ولي] خودم تو 5سالگي براش مي خوندم... آخه من خيلي دوست دارم بدونم يه بچه چه برداشتي از اين كتاب مي تونه داشته باشه... بي خيال؛ گفتم كه مستم امشب.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Friday, September 16, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Wednesday, September 14
پروردگارا آرامشش را به «او» بازگردان...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, September 14, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Tuesday, September 13
![]() صدايش پشت تلفن مي لرزد. مي گويد آخرين باري كه آمده بود خانه مان، جلوي چشمم است. اتاقم همان شكلي ست هنوز، ليوان آبي كه خورده، هنوز همان جاست... مي گويم:« چرا طوري حرف مي زني انگار كه مرده؟» مي گويد:« كاش كه مرده بود. كاش مثل خواهرش مرده بود. اگر شانس بياورد تا 6 ماه ديگر كنترل ادرار و مدفوعش را پيدا مي كند. چرا بهش راستش را نگفته اند؟ جنايت است... فكر مي كند تا 4 ماه ديگر بلند مي شود راه مي رود... جنايت است...» صدايش مي لرزد. هيچ چيز ندارم براي تسلي دادن حتي. چه مي شود گفت آخر؟ ناراحتي ندارد! جوان 23 ساله اي از كمر قطع نخاع شده، ناراحتي ندارد! اين كه ديگر هيچ وقت نخواهد توانست راه برود، ناراحتي ندارد! اين كه هنوز خودش، روحش هم خبر ندارد، ناراحتي ندارد! اين كه خواهر 26 ساله اش بعد از 4 روز ماندن توي كما مرده، ناراحتي ندارد! اين كه آدم به جايي برسد كه آرزو كند اي كاش او هم مرده بود، ناراحتي ... خداي من! آخر چه مي شود گفت؟... مي گويم اگر كاري از دستم بر ميآيد بگو؛ مي گويد:« مي تواني برايم حافظ باز كني؟» . . . مي چكد شير هنوز از لب همچون شكرش/ گرچه در شيوه گري هر مژه اش قتالي ست اي كه انگشت نمايي به كرم در همه شهر/وه كه در كار غريبان عجبت اهمالي ست صدايش مي لرزد، انگار كه دارد گريه مي كند. طاقت مي خواهد شنيدن صداي گريه ي مرد... قطع مي كنم، شايد كمكش كند كمي سبك شود... ما آدم ها، بي چاره ايم. نه اين كه حتماً بدبخت باشيم ها، بي چاره ايم. حتي موقع خوش بختي هم، ما هميشه بي چاره ايم...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Tuesday, September 13, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Sunday, September 11
امروز نرفتم سر كار؛ با عموم رفتيم كوه. از خونه شون تو آتي ساز رفتيم تا بالاتر از اوزغال چاي [آب زغال چاي] جايي كه عموم بهش مي گفت پناهگاه، ولي به نظر من بيش تر شبيه يه بهمن گير كوچولو بود. عموم خيلي آدم كم حرفي ئه، ولي توي مسير حسابي با هم صحبت كرديم؛ از خيلي چيزا، از پزشكي هسته اي ، آخه عموم فيزيك هسته اي خونده، از خاطراتش با احمد پوري كه همسايه شون بوده تو تبريز و همون وقتا كلاس زبان مي رفته و بعدش هم با مدير موسسه كه 20 سالي ازش بزرگ تر بوده ازدواج كرده، از كوه رفتناي دوران دانشجويي ش، از اين كه مي ترسه تو تبريز بره عينالي [دم دست ترين كوه تبريز كه به فارسي مي شه عون بن علي] از بس كه رفيقاش تو قبرستون همون جا خاك شده ن، از اين كه اون هم مثل من از غذا خوردن لذت نمي بره، به همين خاطر تو خيلي جمع ها بهش خيلي خوش نميگذره، از اين كه از بين برادرا فقط اون و عمو خسرو م كوه برو بودن فقط هم همين دو تا ديابت گرفتن، از كسايي كه تو كوه مي بينه مثلاً آقاي صفايي نمي دونم چي چي كه يه زماني رئيس فدراسيون فوتبال بوده، بعداً ها نماينده ي مجلس شده، بعد هم معاون وزير اقتصاد و دارائي، از خونه ي پدري، از خانومش، ريتا، كه بد هيچ كي رو نمي خواد، و از روماتولوژيست هاي مختلفي كه وقت گرفته براي نشون دادن پاي ريتا، و خلاصه از خيلي چيزاي ديگه. موقع برگشتني از بچه هاش تعريف مي كرد كه هيچ كدوم نتونستن پا به پاش بيان بالا، گفتم كاشكي خونه مون نزديك تر بود، من مي شدم رفيق ثابت كوهتون، گفت:« بنده ي خدا! تو بايد با هم سن وسالات بياي كه بهت خوش بگذره...» ولي به من خيلي خوش گذشت امروز...يعني الآن ان قد شارژم كه مي خوام همه ي نوشته هاي اين هفته مو يه جا پست كنم! همه رو هم تاريخ امروز رو مي زنم، تقريباً مثل هفته نامه مي شه! شما هم اگر حوصله كرديد و خواستيد بخونيد طي يه هفته بخونيدش!...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, September 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
-دارم مي رم كه حالمو بگيره! سرم را بلند كردم از روي برگه ي ويراستاري؛ زير آن خط چشم پهن و سايه ي زرد و سبز و ريمل غليظي كه عين دوده مژه هاي بالا و پايينش را پوشانده بود، نمي شد سنش را درست تخمين زد. خانم«ع» گفت: « آخه بيماري؟ تو كه مي دوني چرا مي كني؟!» خنديد و گفت: « اون نمي ذاره حتي موهاي دستم رو بزنم، اون وقت ، من اين طوري آرايش مي كنم! الآن مي رم حالمو مي گيره!» و باز هم زد زير خنده. حدس اولم غلط از آب در آمده بود، فكر كرده بودم شايد حراستي چيزي توي ساختمان است كه اگر پرسنل آرايش غليظ داشته باشند، حالشان را مي گيرد! ولي انگار اين مسئله فراسازماني بود! پرسيدم:« كجا مي ريد مگه؟» گفت:« پيش نامزدم» اين روزها نمي توانم خودم را كنترل كنم، نمي دانم چرا. يعني شدهام يك پا مامان بزرگ! يا بدتر از آن معلم اخلاق! باز هم نتوانستم خودم را كنترل كنم، گفتم:« ببخشيد من جسارت مي كنم ها! ولي اگر برايتان مهم است فكر نمي كنيد بهتر باشد مطرح كنيد با نامزدتان كه مثلاً من آرايش كردن را دوست دارم و اين ها...» گفت:« نه، توي زندگي مسائل خيلي مهم تر هست!» گفتم:« البته، حتماً همين طورئه! ولي خب، طوري نشه كه احساس كنيد داريد فداكاري مي كنيد. چون اون بي چاره خبر نداره كه اين فداكاري ئه، فكر مي كنه وظيفه س يا به هر حال يه توافق دو طرفه س كه جاي چونه زدن نداره. بعداً اگه يه روز خسته شديد از فداكاري، يا احساس كرديد كه بازخوردي از طرفتون نمي گيريد، مثلاً اون حاضر نيست به خاطر شما از يه چيزايي بگذره و اينا، دلخور نشيد...» گفت:« نه، اين دوطرفه س. اون هم به خاطر من خيلي كارا مي كنه. برنامه هاشو با من تنظيم مي كنه. براي كاراش از من نظر مي گيره و..» حس خانم معلم بودنم ارضا شده بود به اندازه ي كافي، اين دفعه عذاب وجدان «آخه تو رو سنه نئه؟» شروع كرده بود به پچپچه در گوشم. هرچند كه هنوز هم با خودم درگير بودم . چون اگر واقعاً كنار آمده بود با قضيه، علي رغم ميل نامزدش با اين آرايش غليظ نمي رفت پيش او... گفتم:«كاملاً درست ئه.» لبخند زدم و ادامه دادم:« ببخشيد اگه من خيلي پيش رفتم. به هر حال خودتون بهتر مي دونين.» سرم را پايين انداختم و دوباره مشغول ويراستاري شدم. كمي درباره ي آرايشش نظرخواهي كرد و آينه ي خانم«ع« را گرفت و كمي رژ و سايه اش را كم رنگ تر كرد و... خلاصه رفت. وقتي كه رفت انگار كه بخواهم خودم را تبرئه كنم، شروع كردم به توضيح دادن براي خانم«ع». گفتم:« آدم ها نبايد از حداقل هايشان بگذرند، اگر هم گذشتند آگاهانه بگذرند و بعد شاكي نشوند كه من به خاطر تو فلان كار را كردم...» خانم «ع» گفت:« حق با شماست. ولي خب، جو خانواده شان هم خيلي متفاوت نيست. يعني اين اصرار به آرايش نكردن فقط خواسته ي نامزدش نيست، انتظار مادرش هم هست.» گفتم:« خب ديگه بدتر؛ اين پسره روي اين حساب كه داره با يه دختر ساده اي كه زير ابرو برنداشته» دستم به سمت ابروهاي خودم رفت «نمي گم خوبه يا بد ئه ها! آن را كه عيان است چه حاجت به بيان است! به هرحال آرايش نمي كنه و خلاصه با يه همچين خانواده اي وصلت مي كنه. حالا بگيريم دختره خانواده ش رو كه خودش انتخاب نكرده، نمي تونه جلوي مادرش بايسته ولي با نامزدش كه مي تونه صحبت كنه.» باز هم پچپچه هه در گوشم شروع شد. خواستم موضوع را فيصله دهم، گفتم:« نمي دونم خب، شايد اولين رابطه ش با يه مرد ئه. يه چيزايي براي آدم مهم مي شه كه حاضر ئه از يه چيزايي بگذره. متولد چه سالي ئن راستي؟» خانم«ع» گفت:« متولد 65 ئه، راستش من تو جريان كاراش هستم، نه اولي هم نيست...» پچپچه هه قطع شده بود، خانم معلم هم ديگر چيزي نمي گفت. فقط انگار صداي حكمت بود توي گوشم كه مي خواند: گربه هاي ماده در تب و تاب با پاهايي مرطوب موهاي سيخ گردن هاي پنجول خورده، گاه صداي پرنده اي را دارند گاه چون آدم گريه مي كنند و آن قدر مرنو مي كنند تا آبستن شوند. پ.ن: شعر از «دنيا را گشتم، بدون تو» ِ «ناظم حكمت» ، ترجمه ي «احمد پوري»
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, September 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
كارت را گذاشت روي ميز، كنار كتاب ها. و گفت مال من است. اصلاً انتظارش را نداشتم، هديه اي كه انتظارش را نداشته باشي يك چيز عجيب جالبي است كه نمي توان در يك خط يا يك پاراگراف نوشت. تصوير يك پنجره بود روي كارت، كه دو طاقه پرده ازچهارچوبش آويزان بود. روي يكي از طاقه ها تصوير يك انار بود و روي طاقه ي ديگر تصوير يك سيب زرد لپ قرمز. روي كارت نوشته بود: پرده را كنار بزن نفس پنجره را تنگ مي كند پرده ... پرسيدم :« حالا من كدام يكي ام؟ سيب يا انار؟» گفت:« انار؛ ما زن ها هميشه اناريم.» و بعد اضافه كرد:« مردها سيب اند.» چه خوب كه هنوز نگفته بودم تنها ميوه اي كه نباشد توي خانه، هوسش را مي كنم، «سيب» است، چون با اين مقدمه، ديگر خيلي جرئت مي خواست گفتن چنين حرفي. حالا يعني واقعاً براي تنگ نشدن نفس پنجره بايد حتماً پرده را كنار زد؟ كاشكي حداقل پرده هه از آن هايي باشد كه بشود هر دو طاقه اش را به يك طرف كشيد...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, September 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
ساعت 9 بود كه رسيدم خانه؛ دستانم را كه خشك مي كردم ده دقيقه گذشته بود. داشت تلويزيون تماشا مي كرد، رفتم توي آشپزخانه. بايد خيلي زود آماده مي شد مثلاً در كم تر از 0.5 ساعت، حتي فرصت تصميم گرفتن هم نداشتم خيلي، گزينه ي مناسب: سوسيس بندري! آمد توي آشپزخانه و پرسيد چه كار مي كنم. يك برش ته چين مانده از ديشب، خودم هم كه غذاي رژيمي دارم توي يخچال. گفتم با حساب امشب، سه شب مي شود كه هي ته چين خورده... فوري حاضر مي شود. گفت اگر براي اوست ول كنم. گفتم نه خودم هم ناهار نخورده ام، و سيب زميني هاي چهارگوش توي آبكش را روي حوله ريختم كه آبشان گرفته شود. شعله را زياد كردم كه روغن داغ شود و... يك ربع به 10 غذاي من آماده بود. هنوز با لقمه ي آخر ور مي رفتم كه رفت توي آشپزخانه و زير سماور را روشن كرد. سينك پر از ظرف هاي نشسته ي ديروز و امروز بود. همين طور كه صحبت مي كرديم و من ظرف مي شستم، خيلي آهسته و بي سر و صدا ريخت و پاش هاي غذا درست كردن من را جمع مي كرد. سوسيس هاي استفاده نشده را توي يخچال گذاشت، بعد، ظرف پياز سرخ شده ي آماده را و... يكهو احساس كردم خيلي دوستش دارم! يك آدم ساده ي معمولي است، نه كتاب زياد خوانده جز دوران نوجواني كه عاشق رمان هاي پليسي بوده، نه موسيقي خفن گوش مي دهد، نه اهل تئاتر و سينما و اين جور سوسول بازي هاست، نه اهل سياست و كياست و دين داري است، نه خدايي ش ادعايش مي شود. به وقتش درسش را خوانده( فوق معماري دارد)، الآن هم كارش را مي كند. هميشه هم تكليفش با خودش مشخص بوده؛ مثلاً اگر بپرسي از چه چيزي لذت مي بري، خيلي راحت جواب مي دهد: غذاي خوب، خواب كافي. وقتي كه نگاهت مي كند مطمئني كه دارد به حرف هايت گوش مي كند، وقتي هم كه نخواهد گوش كند قر و غميش نمي آيد، مي رود توي اتاقش، هدفونش را مي گذارد توي گوشش. يعني آدم، واقعاً تكليفش معلوم است با اين آدم. خنگ نيست ها اصلاً، ولي خيلي راحت قانع مي شودش، يا خودش را قانع نشان مي دهد. با نگاه اول تشخيص مي دهد كه مثلاً امروز به هم ريخته ام، يا مدتي ست كه به قول خودش «مرغ» شده ام( يعني خيلي توي خودم رفته ام) ولي بگويم سرم درد مي كند يا حوصله ندارم نمي دانم چرا، يا كارم زياد است كلافه ام، بدون آن كه لحن ايراد گرفتن داشته باشد مي گويد:« تو زندگي نمي كني، اين كارهايي كه تو مي كني اسمش زندگي نيست» بعد هم ديگر گير نمي دهد آن روز بهم. و اين خيلي خوب است. گاهي اوقات احساس مي كنم هر چند كه خيلي وقت ها مثل سگ و گربه به هم مي پريديم ولي الآن يك چيزي فراتر از دوست داشتن حتي، توي رابطه ي ما وجود دارد: يك چيز قشنگي مثل احترام توام با تحسين. همديگر را قبول كرده ايم با همه ي اختلاف هايمان. چه مي دانم مثلاً نه مثل مردهاي قديمي به رنگ لاكم گير مي دهد نه به قد دامنم، نه حتي به طوق گنده اي كه روي مانتو مي اندازم و مثلاً با بچه ها مي رويم كنسرت. حتي مي رساندم تا دم تالار و فقط مي گويد خدا عقلتان دهد؛ راست هم مي گويد خدايي ش! من هم سعي مي كنم پيشش خيلي از كتاب و تئاتر و اين ها صحبت نكنم، كاري را كه بهم سپرده در اولين فرصت انجام دهم، هواي غذايش را داشته باشم، و انتظارهم نداشته باشم خيلي منطقي باشد، هميشه. او پشتكار و استقلال من را تحسين مي كند و يك جاهايي كه خيلي اذيتش نكند(!) خونسردي ام را، من هم سادگي و معرفت و مرد بودنش را. امشب فكر مي كردم شايد حتي مي توانستيم زن و شوهر خوبي براي هم شويم، اگر مامان هميشه مسافرت بود و صد البته اگر خواهر و برادر نبوديم!...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, September 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
تالار مخابرات [دنباله] نصرل اسناد من غير از اين مي گه؛ سقوط هواپيماي داخلي تو هندوراس! صداي شيوا ممنون نصرل. خوشحالم كه روبه راهي. كاش اون وقتها هواي اون توي سرم نبود. يا شايد اتفاقها جور ديگه اي مي افتاد! نصرل داري از من حرف مي زني يا زاوش؟ صداي شيوا از سقوط! نصرل شب به خير شيوا. صدات خيلي مزه كرد-[نفس بلندي مي كشد] برقرار باشي؛ و به اميد ديدار! ![]() شيوا [همه ي شهامت خود را جمع مي كند] خانم مرنديس؛ شما خوشبختين؟ خانم مرنديس [غافلگير شده نخست مي ماند و سپس يكهو مي خندد] چه حرفهاي نشنيده! [گيج] هه - چي هست؟ [احساساتي] خب، اگر بچه هام خوشحال باشن! [ از جواب خودش راضي نيست] چي بگم؛ كي مي دونه؟ شيوا [با صدايي فروخورده] ممنون خانم مرنديس. آرام در را مي بندد. آشنايي من با اين كتاب از آن اتفاق هايي بود كه خودش افتاد! يك شب داشتم از سر كار برمي گشتم كه هوس پياده روي كردم. زودتر پياده شدم تا خانه كمي پياده بروم. از جلوي كتاب فروشي«پنجره» مي گذشتم كه چيزي توي ويترين توجهم را جلب كرد. عقب عقب برگشتم و با تصوير بالا روبه رو شدم! خلاصه كنج كاو شدم و خواندم و گفتم بگويم بقيه هم بخوانند. من عاشق داستان كوتاهم، نمايش نامه هم دوست دارم هر چند كه خيلي نخوانده ام، رمان هم اگر فرصت كنم مي خوانم، ولي اين اولين فيلم نامه اي بود كه خواندم. يك ساختار پيچ در پيچ قشنگي دارد، با يك تعليق حساب شده و يك گره گشايي تدريجي. شخصيت شيوايش هم خيلي دوست داشتني ست. اصولاً من با شيواهايي كه اخيراً توي كتاب ها پيدا مي كنم خيلي خوب ارتباط برقرار مي كنم. « شيوا» ي «روياي تبت» ِ «فريبا وفي» هم همين طور بود. نمي دانم يك رگه هاي مشتركي باهاشان احساس مي كنم ... خلاصه بخوانيد، اگر قبل از من نخوانده ايدش!...تا يادم نرفته ، مال « انتشارات روشنگران و مطالعات زنان» است، طرح روي جلدش هم كار آقاي «سامان خادم» است.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, September 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
آمد سحري ندا ز ميخانه ي ما / كه اي رند خراباتي ديوانه ي ما برخيز كه پر كنيم پيمانه ز مي/ زان پيش كه پر كنند پيمانه ي ما ديوان خيام نفيسي بود كه به چهار زبان ترجمه شده بود؛ رباعي بالا هم درست توي صفحه ي اولش بود. خيلي تعجب كردم؛ خيام كه ان قدر به قضا و قدر و قسمت و اين ها معتقد است، چه طور شده همچين شعري گفته؟!... خلاصه آقاجان! آمديم خانه و ديوان خيام خودمان را باز كرديم، تصحيح دكتر غني است، يعني تقريباً مي شود گفت نسخه ي معتبري است. رباعي فوق يافت نشد!... محظوظ شدم از خيام شناسي خودم، كلي! پ.ن.1: مي دانم كه هيچ سنديتي در مورد رباعي هاي خيام وجود ندارد. هيچ كس هم به طور دقيق مطمئن نيست كه كدام رباعي واقعاً به خيام تعلق دارد و كدام يكي به او نسبت داده شده است. ممكن هم هست فقط همين يك رباعي، مال خيام باشد. پ.ن.2: دوست دارم يك بار ديگر ارادتم را به آستان حافظ عزيز اذعان دارم! چون اصلاً نمي توان از اين نتيجه گيري ها در مورد اشعارش كرد ، ان قدر كه قربونش برم متناقض است اين موجود( شايد هم به همين خاطر تا اين اندازه دل نشين است، چون اصولاً من به يكدست بودن آدم ها اصلاً اعتقاد ندارم...)! يك جا مي گويد :«چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد» يك جاي ديگر هم مي گويد:«در دايره ي قسمت ما نقطه ي پرگاريم». ولي خب تصوير خيام ، توي ادبيات ما حداقل، يك چيز ثابتي است و راحت تر مي شود نظر كارشناسي داد!
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, September 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
داشتم با sms هايم ور مي رفتم كه ديدم از چهارچوب در، مظلوم و بي سر و صدا نگاهم مي كند. لبخند كه زدم انگار ويزاي عبور گرفته باشد آمد بالاي سرم و مدل گوشي ام را پرسيد. اين تربيت جنسي هم عجيب ريشه دارد توي فرهنگ ما ايراني ها؛ يعني هنوز كله ي بچه از لاكش بيرون نيامده، به دختربچه شيوه هاي مختلف خانوم بودن و خواباندن عروسك و اين ها را آموزش مي دهند، به پسربچه ها هم مدل سواري ها و انواع روش هاي كيوكيو بنگ بنگ و ... اخيراً هم احتمالاً مدل گوشي هاي موبايل! احساس كردم خيلي تنهاست بين اين همه آدم بزرگ. تحسين هاي مرتب اطرافيان هم كه « علي چه پسر آقايي ئه!» و اين ها هم تاريخ مصرف دارد، بعد از يك مدتي، ديگر حال آدم از اين تعريف ها به هم مي خورد... گفتم بيا ببينيم توي اين كتاب خانه چيزي براي علي آقا پيدا مي شود. يك كتاب كوچك «قصه گويي » دارم از سال ها قبل؛ عصري را كه بابا رفته بود بيرون و اين را از دكه هاي جلوي كانون پرورش فكري برايم خريده بود قشنگ يادم مي آيد؛ يادش به خير... قصه ي اولش درباره ي فصل هاست، كمي دخترانه است ترسيدم خوشش نيايد، قصه ي بعدي ش « شاه و پنير و موش ها» ست كه هم آموزنده ست ، هم راستش من دوستش دارم. خلاصه آقا! شروع كرديم به قصه خواندن. همين طور داشتيم با علي مي خوانديم و كيفور مي شديم كه مادر علي آمد تو اتاق و با زنخدان هاي از تعجب تو رفته اش با لبخند گفت :«علي! خاله آيدا سواد داره!» يعني من خيلي خودم را كنترل كردم كه شاخ در نياورم، ولي خب نتوانستم خودم را كنترل كنم و نپرسم كه:« چه طور مگه؟ شما سواد نداريد؟» كانال را عوض كرد كه بچه نفهمد، توضيح داد كه علي خيلي گير مي داده كه برايش كتاب بخوانند، ايشان هم حوصله نداشته اند ، گفته اند سواد ندارند! بعد بچه هم كه كور نيست، خنگ هم نيست شكر خدا...رفته به مربي آمادگي اش گفته مادر من سواد ندارد، ولي خب مجله مي خواند!!... همين طور كه داشت تعريف مي كرد دستش را پشت كمرش برد و روي تخت روبه رويي نشست. بعد مربي هم دعوتش كرده به آمادگي و پرسيده يعني خانم فلاني شما اصلاً سواد نداريد يعني؟! پرسيدم :« درد داري؟» گفت:« نه؛ فقط گاهي كه جابه جا مي شه...» همين طور كه ناخودآگاه موهاي علي را بازي مي دادم، توي دلم گفتم آخه زن حسابي! تو كه حوصله ي كتاب خوندن براي بچه ي 6 ساله ت رو نداري، دومي رو مي آري كه چي؟ بعد هم مدعي خواهيد شد كه اي بابا! سرنوشت، ما چه كاره بوديم؟! قسمت بود!... دلم براي علي مي سوخت، تا 3-2 ماه ديگر، فكر كنم مادرش سواد مجله خواندن را هم از دست بدهد!...همين طور كه موهايش را بازي مي دادم گفتم: «علي خيلي پسر آقايي ئه!» آقا جان قبول كنيم اسم يك چيزهايي را نبايد گذاشت سرنوشت، اين ها ديگر دست نوشت است... آن هم دست نوشت هاي يك سري نويسنده هاي ناشي مثل من...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, September 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
![]() - موفق باشيد سينيوريتا مالنا! دوربين مي چرخد روي مالنا؛ «مالنا» برمي گردد لبخند مي زند به پسر بچه و راه مي افتد توي مسيري كه همه ي بقيه ي عابرانش مَردَند؛ با دست هايي سنگين، از باري كه حمل مي كند، باري كه يك بار از دستش رها شده و پسرك كمكش كرده است در جمع كردنش... براي چندمين بار «مالنا» را ديدم، هر وقت اين فيلم را مي بينم حس بار اول ديدنم تكرار مي شود.حس عجيبي دارم نسبت به اين پسربچه و نقشي كه عشق او به مالنا در زندگي مالنا دارد و در نجاتش.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, September 11, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Saturday, September 3
زندگي يعني سوهانكشيدن ناخنهايت و انتخاب لاكي كه بيشتر به رنگ پوستت بيايد... زندگي يعني سركردن يه روسري دهاتي گنده با گلهاي درشت زرد و صورتي و بنفش، و خوشحال بودن از اينكه ديگر مجبور نيستي موهايت را پشت سرت گوجه كني... زندگي يعني عروسكي با پيراهن پرچين ارغواني ، كه بي محابا ازنگاههاي پر از سؤال برادرت مثل دختربچههاي 4 ساله بغلش ميكني در عنفوان بيست و چهار سالگي... زندگي يعني نشستن توي كافه نادري و نگاهكردن به بچهگربههايي كه از سر و كول هم بالا ميروند و بعد سه تايي با هم از پستان مادرشان شير ميخورند... زندگي يعني صداي sms اي كه ميپيچد توي اتاق و يادآوري ميكند تنها نيستي... زندگي يعني فكركردن به هديهي تولد دوستي كه هنوز خيلي به روز تولدش ماندهاست... زندگي يعني پذيرفتن دعوت سينماي يك دوست قديمي، آشناشدن با دوست دخترش و ناباورانه ديدن اينكه دخترك از تو نميترسد... زندگي يعني رفتن توي آشپرخانه و دور از چشم مامان سيبزمينيهاي نيمسرخشده را بلندكردن... زندگي يعني موسيقي متن پاپيون، كه با وجود آن كه 9 ماه است تقريباً هر روز گوشميكنيش، هنوز هم يكهو نصفه شبي دوباره هوس شنيدنش را ميكني... زندگي يعني آمدن به خانه، و يافتن كتابي روي ميز كارت كه خيلي وقت بود دنبالش ميگشتي... زندگي يعني سيگاري كه با مادرت روشنميكني و اعتراض نميكند به سيگار كشيدنت... زندگي يعني نشستن پشت كامپيوتر و چرت و پرت نوشتن، و بعد چرت و پرتهاي ديگران را خواندن... و واقعاً زندگي مگر چيست جز همين بهانههاي ساده ي خوشبختي...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Saturday, September 03, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Thursday, September 1
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Thursday, September 01, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Wednesday, August 31
من به باور عشق ديگران محتاجم؛ غبار متفرق تنم را بازگردانده، مجموع مي كند ارواح تنم را. اگر مهر نورزيد، مي ميرم باز و پراكنده مي شوم به كوزه ها در سردابه هاي مخفي شراب. [شرق بنفشه- شهريار مندني پور- ص:10] دو جلد « شرق بنفشه »، هم شكل با دست نوشته هاي يكسان براي دو دوست كه چيز قشنگي را دارند تجربه مي كنند. مندني پور مي دانست آيا وقتي مي نوشت، كه خاطره اي را جاودان خواهدكرد روزي؟ شادمان باشد، درخت تناوري است كه حتماً جنگل مي شود...[برگرفته از متن كتاب خودش - ص:232]
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, August 31, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
خيلي اتفاقي اين روبان نارنجي تنيده شده دور مجسمه ي روز ميزم، و جلوي چشم هاش رو نارنجي كرده؛ طوري كه همه ي دنيا رو نارنجي مي بينه! نه نخريدم اش، خيلي اتفاقي هديه اي كه عمه م برام آورده بود با اين روبان بسته بندي شده بود. تابستون وحشت هام رو با روبان نارنجي بسته بندي كرده، تابستون «ش» زياد داره :شور، شرارت، نشاط، شيطنت، ...، شك، شوك حتي!همه شون هم نارنجي... تابستون فصل رؤياها، شادي ها و لحظات نارنجي ئه، من حتي آهنگ هاي نارنجي گوش مي كنم تو تابستون: Dale، …gasolina نه، نارنجي تر! One love for the mother’s pride, One love for the times we cried, One love gotta stay alive, I will survive. One love for the city streets, One love for the hip hop beats, One love, oh I do believe, One love is all we need. نارنجي رنگي ئه كه با دنياي وحشتناك درون من كنتراست خوبي ايجاد مي كنه! هوس ميوه هاي نارنجي كردم ؛ دلم هويج... نه نارنجي هويج، كدرئه؛ مثل تفاله اي كه زير طلق دستگاه آبميوه گيري ماسيده...دلم، دلم، دلم نارنج مي خواد...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, August 31, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Tuesday, August 30
ديروز اتفاق عجيبي افتاد. ساعت 6:10 –ِ عصر كه موبايلم رو دست گرفتم، ديدم ساعت 00:23 رو نشون مي ده! رفتم تو menu كه ساعت رو تصحيح كنم ديدم تاريخ رو 8 مارس 2007 ئه!!... بعد هم در كمال شگفتي كشف كردم همه ي address book ام پاك شده!!!... خيلي شوك بود به خدا، يه لحظه حال اين فيلم ها بهم دست داد، اينا كه بيدار مي شن مي بينن چند سال گذشته... گفتم بنويسم يه جايي يادم نره، شايد واقعاً قرارئه اتفاق خاصي بيفته ساعت 23 دقيقه ي بامداد 8 مارس 2007 ، چه مي دونم شايد مثلاً مَردم، خدا رو چه ديدي!...شايدم يه قاط زدن ساده ي گوشي م بوده، نمي دونم … به هر حال نوشتنش كه ضرر نداره!
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Tuesday, August 30, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Monday, August 29
موسيقيداني ميگويد: « موسيقي سنتي ايراني در برابر موسيقي جهان قطرهاي است در برابر دريا، اما اين قطره، قطرهي اشك است.» نميدانم اگر موسيقي سنتي ايران، قطرهي اشك باشد، موسيقي آذربايجاني چيست؛ قطرهاي از عصارهي روح، چكهاي از وجودي كه در قالبش نميگنجد، نميدانم شايد معجزه است موسيقي آذربايجان. «آيريليق»، «آپاردي سللر سارايي»،...،«ساريگلين» [زيباترين تصنيف، يا( به زبان آذريها) ماحني آذري، به نظر من]. چند روز پيش با دخترعمهام رفتهبوديم شهركتاب، گفت مدتي نميتوانسته چيزي گوش دهد ولي « به تماشاي آبهاي سپيد» -ِ عليزاده معجزه است. امروز فرصتكردم كاست را گوشكنم؛ side ِ ب كاست اجراي جديدي دارد از «ساريگلين» كه هنور هم وجودم را دارد ميلرزاند. حيفم ميآيد ننويسم: فكرش را بكنيد قطرهي اشكي با آن چكهاي كه در قالب نگنجيدهبود بههم بياميزد... ديوانهام ميكند...ديوانهام ميكند...حيفم ميآيد ننويسم. ساچين اوجون حؤرمزلر، /ته گيس را نميبافند، گولو قونچه درمزلر، /گل را در غنچگي نميچينند، گولو سولو درمزلر، /گل پژمرده را نميچينند، ساريگلين /عروس بور * بو سئودا نه سئودا دير /اين سودا، چه سودائي است؟ سهني منه وئرمزلر /تو را به من نميدهند نئينيم، آمان - آمان /آه چه كنم، امان - امان نئينيم، آمان - آمان /آه چه كنم، امان - امان ساريگلين /عروس بور * بو درهنين اوزونو، /درازاي اين دره را، چوبان قايتار قوزونو، /بچهگوسفند را بازگردان، چوپان، قوزونو، /بچه گوسفند را نه اولا بير گون گؤرهم /چه ميشد اگر روزي بازبينم نازلي ياريم اوزونو، /صورت يار نازنينم را، نئينيم، آمان - آمان /آه چه كنم، امان - امان نئينيم، آمان - آمان /آه چه كنم، امان - امان ساريگلين /عروس بور * ... پ.ن.1- « سئودا» عشق هم معنيميدهد، اما آذريها هم واژهي « عاشيق» را دارند، گفتم اگر ميخواست بگويد عشق، نميگفت سئودا؛ به همين خاطر «سودا» معنياش كردم، شايد هم چون سودا زيباتر است، شايد هم، چون كاملتر است براي بيان حسي كه عشق هست و عشق نيست... پ.ن.2- كاشكي فضاي upload-ِ موسيقي داشتم...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Monday, August 29, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Sunday, August 28
ميخواند، نه از روي حروف رويشان كه برايش معنايي نداشت بلكه از سفرهماهيهاي ارغواني و انحناي نقرهاي ماهيهاي روي آنها، و اين بو، بوي پنيري كه احساسميكرد و بوي گوشت كنسرو شدهاي كه با امعا و احشا ميشنيد به فاصلههاي كوتاه و زودگذر، بهطور متناوب، در خلال بوي مداوم ديگري به مشامش ميرسيد، در خلال بو و احساسي كه اندكي از آن از ترس بود و بيشتر آن از نوميدي و اندوهي كه ديرزماني بود در دلش خانه كردهبود. دقت كرديد كه عبارت بالا فقط يك نقطه داره؟ اين، فقط يك جملهس از داستان كوتاه «انبارسوزان» فاكنر. البته من هم به سهم خودم تو پيچيدهكردنش نقشداشتم، يعني به عمد، ترجمهي «گلشيري» رو اينجا گذاشتم، در حاليكه ترجمهي «نجف دريابندري» خيلي روونتره [مجموعهي «يك گل سرخ براي اميلي» - انتشارات نيلوفر، اين داستان رو هم «انبارسوزي» ترجمه كرده نه «انبارسوزان»]. اين اواخر به شدت افتادم تو خط فاكنر خوندن. در واقع مشقهاي عقبافتادهي كلاس «آقاي سناپور» ئه، كه وسط امتحانهاي ترم قبل نرسيدم كامل بخونم. فاكنر از نويسندههاي صاحب سبك ئه؛ و آقاي سناپور خودشون ميگفتن كه بارها تلاش كردن ولي نتونستن يه مجموعهي كاملاً فاكنري بنويسن. چيزي كه فاكنر رو منحصر به فرد ميكنه شمردن صفات مختلف براي يك شيء، يك فرد يا يك احساسئه، بهطوريكه هيچ كدوم از دو تا صفتها هممعنينيستن، تكرارينيستن و يك بخش متفاوتي از پشت پردهي اون شيء يا احساس يا فرد رو توصيفميكنن و در عين حال خيلي زيبا تناقضهاي افكار و ويژگيهاي يك چيز واحد رو نمايانميكنن. اگر تا حالا فاكنر نخونديد، بشتابيد! چون « خشم و هياهو» ي فاكنر رو « انتشارات نگاه» با ترجمهي « بهمن شعلهور» منتشركرده و با اين دولت جديد مطمئن نيستم تا كي تو ويترين كتابفروشيها دووم بياره! خب، اين هم از معرفي كتاب! ولي بايد اعتراف بكنم اساسيترين چيزي كه باعثشد امشب ياد فاكنر و كاراش بيفتم «حافظ» بود!ميگن ترك عادت موجب... اين مصراع رو نگاه كنين تو رو خدا: « بادهي گلرنگ تلخ تيز خوشخوار سبك» خداييش حافظ يه پا فاكنر نبوده؟!
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, August 28, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
1- - جسارته آقاي دكتر! دستاتونو باز كنين؛ شگون نداره! سپس دكتر عالم نگاهي به دستهايش مياندازد و آنها را از هم باز ميكند. چند جاي ديگر فيلم هم، هي نگاه ميكند به دستهايش و آنها را از هم باز ميكند. [ به قول بيضايي ] سپستر توي مطب دكتر، موقع خداحافظي منشي با دكتر عالم. منشي دستهايش را در هم گره كردهاست، ترديد قشنگ منشي در پذيرفتن چكپول از دكتر، و نهايتاً ميپذيرد با دستهاي گرهكرده كه شگون ندارد. سپسترين(!) توي بيابان. خانوم منشي براي تبريك عيد با دكتر تماس ميگيرد. اما اتفاقهاي جديد، دكتر را گرفتارتر از آن كرده كه رومانتيسم نيمهكارهاش را پيبگيرد... 2- بيابان، دكتر توي بنزش، ظل آفتاب. موسيقي فوقالعادهي زمينه و سايهي ماشين روي صخرههاي مسير كه هي بزرگ و كوچك ميشود و به مثابهي فاصلهاي كه صخرهها از جاده دارند دور و نزديك. نور ثابت، جسم ثابت، حتي زاويهي تابش ثابت، ولي اندازهي سايه متفاوت! عينهو تصويري كه از خودمان ميسازيم ، يا فراتر از آن، تصويري كه زندگي از ما منعكس ميكند به مثابهي پردههايي كه خيلي قبلتر ازشروع حركت ما حتي، توي مسيرمان قرار گرفته است... اگرچه از شيوهي اثبات خداي « ميركريمي» خوشم نميآيد- آدم را ياد بچگيهايش مياندازد كه اگر شيطوني كني جيزت ميكنم ها! و بعد از عذر خواهي شكلاتي چيزي ميدهند به بچه كه گريه نكن حالا! - ولي دوستدارم به حرمت دو تصوير بالا، خصوصاً دومي، اعترافكنم « خيلي دور، خيلي نزديك » فيلم قشنگي بود و حرف زياد داشت براي گفتن.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, August 28, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Saturday, August 27
- تعداد مبتلايان وبا به 891 نفر رسيده... ويبريو كلره يه چيزيئه شبيه سوسيس باريك خميده، مهاجم نيست، انتروتوكسين توليد ميكنه، يه سري زوايد ريزي داره كه نفوذ ميكنه تو جدار رودهي باريك، اوايلش اگه اشتباه نكنم، جلوي جذب آب رو ميگيره، اسهال آبكي شديد، طوري كه اگه كنترل نشه ميتونه باعث مرگ آدم بشه، به همين سادگي. چون پرزها درگيرن جذبي وجود نداره، و بهترين راه درمانش جبران آب از طريق وريده... كي درسش رو داده بود؟ فكر كنم دكتر نخجواني، با اون عينك شيشه گردش و موهاي صافي كه نزديك پاييناش يه تابي ميخورد، شبيه آقباباي هادي و هدي! فكر كنم سؤال امتحانيمون هم بود اگه درست يادم مونده باشه، شايدم شيگلا بود يادم نيست... جفت خالههام دارن سرشون رو تكونميدن، دخترخالهم انگشتاي نوچش رو مكميزنه و ادامهميده: « ديروز اخبار ميگفت ، خودم شنيدم. » مامن ميگه: « خدا رحم كنه، 900 نفر ...» من احساس ميكنم همچي عدد زيادي هم نيس، وبا پاندميك گسترش پيدا ميكنه! بعد انگار يه چيزي رودهم رو پاپيون كنه دور معدهم، مثل اينكه قاشق رو از دستم بگيرن، زل ميزنم به ظرف غذا... آدم وقتي پزشكئه، فقط تصوري از درد براي خودش ميسازه؛ « كامو» تو طاعون گفتهبود...آدم وقتي دانشجوي پزشكي هم هست گويا خيلي فرقي نداره تو قضيه... * * * « خيلي دور، خيلي نزديك» هم براي من تفسير همين يه جمله بود بيشتر، يه جور تلنگر شايد... روز اول كه رفتم بيمارستان، توي بخش تنفس هم بوديم تازه، به هر كدوممون مريض يه تخت رو معرفي كردن براي شرح حال گرفتن. فردا كه دوباره رفتيم براي تكميل شرح حال و اينا، مريض دو تا از بچهها expire شده بود(فوت شده بودن به زبون خودمون). اگه عادت نكني به حضور دائم مرگ تو محيط كار ِت (!) چه طور دووم ميآري تو بيمارستان؟ فكرش رو كردين تا حالا؟ حالا شما كارگردان جماعت بياين فيلم بسازين از قسيالقلب بودن ما! بعد هم براي اثبات ذات اقدس الهي، فيلمنامهاي بنويسين كه توش پسر يه جراح مغز و اعصاب، اپانديموماي مهاجم بدخيم بگيره با پروگنوز ماگزيمم 3-2 ماه زندگي! موقع كنكور هر وقت احساسات شاعرانهم گل ميكرد، توي چكنويس، گوشهي كتاب، وسط جزوهم، هر جا كه ميشد مينوشتم : « اين مملكت دكتر احساساتي نميخواد؛ ميفهمي؟ » هنوز هم دارمشون. الآن به خودم ميگم اين مملكت.. چرا همهي زندگي من تناقض ئه؟... ولكن قاط زدم امشب دوباره... بيخيال.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Saturday, August 27, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Friday, August 26
كل كتاب « ناطور ِدشت » سلينجر - كه يه رمان 400-300 صفحهايئه - در عرض يكي دو روز اتفاق افتاده؛ با برنامهاي كه من و دخترعمهام از امروز ظهر تا شب داشتيم من فكر ميكنم يه رمان 600-500 صفحهاي بشه نوشت، ولي از اون جا كه نه من حال نوشتنش رو دارم، نه شما حال خوندنش رو، حتي اگر از تفاوتهاي من و سلينجرهم بگذريم، فكر ميكنم بايد بازهم بيخيالش شد! فقط اين تيكهش رو حيفم ميآد ننويسم شايد چون دلنشينترين بخششئه. اون تيكهاي كه مثل هميشه دستت رو سر ميدي لاي صفحههاي حافظت و غزلي ميآد كه انگار براي تو گفته شده ، و كلي كيفور ميشي... ز زهـــد خشـك ملولــم كجاسـت بادهي ناب/كه بـوي بـاده مـدامـم دماغ تر دارد ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه تو را/دمي ز وسـوسـهي عـقل بي خـبـر دارد
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Friday, August 26, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Wednesday, August 24
از بين همهي كتابهايي كه از نمايشگاه كتاب امسال خريدم هيچكدامشان را به اندازهي «آواي جهيدن غوك» دوست ندارم. مجموعهي هايكوهاي ژاپني است كه « زويا پيرزاد» ترجمهكردهاست. انتشارات مؤلف ( در واقع مترجم!) است ولي نشر مركز پخشش را به عهده گرفته. از بين هايكو ها هم يك مجموعهاي را كه با «خوشا وقتي » شروع شده، بيشتر از بقيه دوست دارم: خوشا وقتي قلمموي خوبي مييابم در آب فرو مي برم، بر زبان ميكشم و ميآزمايمش اول بار خوشا وقتي صبح بيدار ميشوم، بيرون ميروم و گل شكفتهاي را ميبينم كه تا ديروز نبود. خوشا وقتي پس از صد روز فشار به فكر و ذهن شعري كه نميآمد ناگهان ميآيد. خوشا وقتي خاطراتم را مرور ميكنم و احساس ميكنم پشيمان نيستم. خوشا وقتي كاغذ پهن ميكنم قلم برميدارم و در مييابم دستم تواناتر از آن است كه گمان ميبردم. خب، اعتراف ميكنم يكي مانده به آخري را من گفتم! ولي واقعاً مگر شعر چيست جز احساس عميقي كه دوستداري ثبتش كني؟
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, August 24, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Thursday, August 18
خيلي وقت است كه ميدانم آدمها از حرفزدن فرار ميكنند چون به شكها و گاهي به حقايق جديدي ميرسند(البته من فكر ميكنم شك هم يك جورهايي يك حقيقت تا حالا انكار شده است) كه ميترسند قابل توجيه با حرفزدن نباشند، ميترسند به خاطر اين شكها رفتارهاي قبليشان نقد شوند و نتوانند از زير بار مسئوليتهايي كه قبل از اين حس جديد پذيرفتهبودند بيرون بيايند. يا گاهي طي زمان، اعتقاداتي پيدا كردهاند و طوري به اعتقاداتشان چسبيدهاند كه ترس از متقاعد شدن با چيزي فراتر از يك حرف - مثلاً يك نگاه – جسارت گوشكردن را ازشان ميگيرد. و گاهي از ترس اينكه نتوانند با حرفزدن طرف مقابلشان را قانعكنند و گاهي مجموعهاي از تمام اينها... به هر حال اغلب اوقات آدمها ترجيح ميدهند سكوتكنند و ادامهي داستان را با توهماتشان بسازند و اگر كمي منطقي باشند، البته، ميپذيرند كه طرفشان هر طور كه دوست دارد قضاوت كند، و اگر نه، روي اعتقاداتشان پافشاريميكنند بدون در نظر گرفتن طرفشان. خب، بپذيريم كه هر كسي مسئول زندگي خودش است و اين بديهيترين اصل زندگي است. من يك آدم معمولي معمولي معموليام [ توضيح اينكه اين بحث فروتني نيست ها! معمولي بودن اتفاقاً توي جامعهي ما خيلي غيرمعمول شده!]. فقط يك حسن دارم از لحاظ خودم : حرف زدن؛ چيزي كه خيلي حسنتر است از آن چيزهايي كه به عنوان محسنه تلقي ميشوند. من به حرفزدن اعتقاد دارم. به اينكه « سكوت سرشار از ناگفتههاست » و اينها، من اعتقادي ندارم. يعني نه اينكه سكوت سرشار از ناگفتهها نباشد ها، ولي ناگفتن مشكلي را از پيش نميبرد. كي اين را گفته بودم؟ كسي هست آيا كه شهادت بدهد؟ خب، مثل دستكش ظريف سفيد، هميشه مشكل از جايي شروع ميشود كه به پشتگرمياش شروعكردهبودي. اين، قانون بازي است. حافظ من يك ورق كم دارد. دادهاماش به اولين مردي كه گفت دوستم دارد. يادم ميآيد خيلي سعيكردم با حرفزدن متقاعدش كنم كه به درد هم نميخوريم. قانع نميشد، حق هم داشت فكر ميكرد از اين شگردهاي زنانه است كه با دست پس ميزنند و با پا پيش ميكشند... بار آخر خيلي محكم و بيپرده گفتم: « آقاي محترم! اين زندگي شماست؛ ميتوانيد يك كبريت برداريد و آتش بزنيدش. ولي من مسئول نيستم. من تعهد نميدهم. ممكن است اتفاقي كه در مورد من، توي زندگي شما افتاد، در زندگي من هم راجع به كس ديگري بيفتد؛ امروز، فردا، يا نميدانم كي.» همين توپيدن ساختگي من كافي بود تا سه ماه ديگر خبر ازدواجش برسد، با يك دختر ديگر. آن روزها بود كه به تجربه ياد گرفتم يك چيزهايي را خيلي نبايد رومانتيكش كرد، حتي اگر شده به قيمت - به قول يكي از دوستها- يك خودكشي اجتماعي! شايد اين شكلي پذيرفتنش آسانتر باشد. آدمهايي كه تجربه دارند، آدمهايي كه به جاي اتلاف اكسيژن، نفس كشيدهاند، خيلي چيزها را ميفهمند و هميشه سپاسگزارند. پرده را كنار ميزنم. ماه امشب يك ذره ناقصتر از يك قرص كامل است، ولي خيلي زيباست. و در آسمان همهي ما يك ماه روشن ميشود. جاي شكرش باقيست. چهارشنبه26مرداد ماه 1384
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Thursday, August 18, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Wednesday, August 17
1- نگران آينده نباشيد. اگر هم دلتان ميخواهد نگران باشيد، فقط بدانيد كه نگراني همان اندازه مؤثر است كه جويدن آدامس بادكنكي در حل يك مسئلهي جبر. مشكلات اساسي زندگي شما، بيترديد چيزهايي خواهد بود كه هرگز به مخيلهي نگران شما خطور هم نكردهاند. از همان نوعي كه ساعت چهار بعداز ظهر يك روز سهشنبه عاطل و باطل ناگهان ديد انسان را كور ميكند. بخشي از سخنراني « كورت ونه گات» در مراسم فارغالتحصيلي سال 1997 دانشگاه M.I.T 2- « اگر اميدت رو از دست دادهبودي، من الآن اينجا نبودم» فرشتههه به سيندرلا گفت. 3- چند سال پيش يه همسايهاي داشتيم كه يه دختر كوچولوي ماهي داشتن، از اين بچههاي دوستداشتني پدرسوخته كه انگار چشماشون با آدم حرف ميزنه. بيخود نگفتم ماه، آخه اسمش هم «مهسا» بود. همون سالها يه گربهاي بود تو حياطمون كه مهسا به شدت ازش ميترسيد. ولي هميشهي خدا كركري ميخوند؛ مي رفتيم كه تو حياط با فاصلههاي منظم تكرار ميكرد: « من از پيشي نميترسم!» ! ولي برادرم رو كه ميديد ميپريد تو بغلش و برادر بيشرف من هم به بهونهي اينكه يه روز اين گربههه رو با تفنگ باديش ميزنه هزار تا بوس از اين بچه ميگرفت. پايين كه ميومد از بغل برادرم، بازم ميگفت: « من از پيشي نميترسم» ! 4- من؟ من از پيشي نميترسم!...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, August 17, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Tuesday, August 16
زندگي = X + احتمال + جبر به نظر شما احتمال اينكه X مخالف صفر باشد چهقدر است؟
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Tuesday, August 16, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Monday, August 15
دوزم رفته بالا، ديگه حافظ آرومم نميكنه؛ شروع ميكنه با شور و هيجان: «ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد/چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد» بعد يهو تو مقطع شعر آنچنان ميزنه تو پك و پوز آدم كه همهي پر و بالش ميريزه!... « قدمي نه به وداعش كه روان خواهد شد...» نه اينكه بگم ديگه دوستش ندارم يا ديگه نميخونمش، يا مثل هميشه تو كيفم نميذارمش ها، فقط يك جاهايي ديگه نميكشم محافظهكاريهاشو... ديشب به خواهرم ميگفتم كاشكي يك كتابي بود كه يه نموره آروم ميكرد آدمو. توي قفسهي كتابام رو يك نگاهي انداختم، دفتر دوم شاملو، مارگوت بيكل، سكوت سرشار از ناگفتههاست : بسيار وقتها با يكديگر از غم و شادي خويش سخن ساز ميكنيم اما در همه چيز رازي نيست گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست سكوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حلقههاي مداوم پياپي تا دوردست. تصميم درست صادقانه. با خود وفادار ميمانم آيا يا راهي سهلتر اختيار ميكنم؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آرام شدهبودم...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Monday, August 15, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Sunday, August 14
خب، مشتق يك تابعهايي توي يك نقطههايي صفر ميشود، من ميفهمم بهخدا...فقط مشكل ، مشكل اين دختر بچه است كه نميفهمد...يك معلم رياضي خوب سراغ نداريد،لطفاً؟
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, August 14, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Saturday, August 13
بارون ميآد خيس ميشيم هوا تاريكه گم ميشيم دست همو ول كنيم، سفيل و وِيلون ميشيم بارون كه رفت برف اومد هزار و يك درد اومد حيوونكي قمريها... ياد تلهتئاتر «تله موش» افتادم؛8 سال پيش، ساعت 9 شب، كانال 2، فكر ميكنم يكشنبه شبها... داره بارون ميآد...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Saturday, August 13, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
تكهي ناني را كه در دستم بود گِردش ميكردم كه حرفي نزنم، ولي با همهي وجودم دنبال يك فحش مؤدبانه ميگشتم! كه يكهو« آقاي ق» با آن لحن موزون هميشگياش به اين دوست عزيزمان گفت: «روشنفكر!» انگار كه اين (شبه)جمله را از اعماق وجود من بيرون كشيدهباشند، يعني ذوق كردهبودم ها! به عقيدهي من،اين واژهي روشنفكر تميزنرين و كاملترين فحشي است كه مي توان به رفتارهاي ناهنجار بعضيها نسبت داد. جناب آقا reminder گذاشتهبود كه تولد دوستدختر قديمياش را- كه مدتي است به هم زدهاند- تبريك بگويد؛ داشت از اين داد سخن ميداد كه حالا ديگر رابطهشان آن رابطهي قديمي نيست، ولي خب در يك field ديگري ادامهدارد. بعد هم ميگفت همان موقع هم كه با اين دختر خانوم دوست شده، ايشان گفته كه قبلاً با كس ديگري دوست بوده و گرچه از هم جدا شدهاند ولي به هم قولدادهاند كه تا آخر عمر، شبهاي تولد دختره همديگر را ملاقاتكنند. يعني اين را كه گفت، من را ميگويي، اصلاً نتوانستم خودم را كنترل كنم؛ گفتم: « و تو هم قبولكردي؟» گفت:« آره» گفتم:« آقاي محترم حالا اگر فردا همسر محترم شما، يك شبي، شب تولدي بگويند كه ميخواهند دوست پسر سابقشان را ببينند، رابطهشان هم در يك fieldديگري است شما اجازه ميفرماييد؟» گفت: « آدمها را نميشود بهزور به چيزي مجبور كرد؛ اگر او بخواهد برود، من اجازه ندهم هم ميرود. ما اجازه نداريم دلخواههايمان را به كسي تحميل كنيم » و از اين چرت و پرت ها... گفتم: « اجازه نداريم به دوستمان، نامزدمان و... تحميل كنيم، ولي همسرمان... قبول كنيم كه قضيه فرق ميكند. ما اگر چيزي را عميقاً بخواهيم آن را جزئي از خودمان ميدانيم، مثل دستمان، پايمان، مي ترسيم از از دست دادنش؛ به اين سادگي نمي توانيم روي از دستدادنش ريسك كنيم، يا اگر هم توانستيم چنين كاري كنيم يك جور زنگ خطر است كه آهاي! اين آدمه برايت خيلي مهم نيست ها ! بعد، از طرفي ما، يعني من، خودم را ملزم به رعايت يك اصولي مي دانم حتي نسبت به همان دوست. اگر زنگميزنم و تولدش را تبريك ميگويم يعني پشت اين رفتار من، پشت بهخاطر نگهداشتن روز تولدش يك فكري خوابيده...همين طوري كشكي كه نيست.» گفت:« اگر اين طوري باشد آدم مجبورميشود احساساتش را سانسور كند.» گفتم:« خب، بكند؛ ما آدمها پر از احساسهايي هستيم كه به خاطر زندگيكردن توي يك جامعهي مدني متعهد شديم سانسورش كنيم. چرا وقتي به اين مرحله ميرسيم از سانسوركردن ميترسيم؟ من فكر ميكنم آدمها نياز به خشونت دارند، نياز به sexدارند، نياز به خيلي چيزها دارند، ولي به تبع مسئوليتهايشان خيليها را سانسور ميكنند؛ چرا اين يكي را نه؟» گفتم من به اخلاق معتقدم، و واقعاً معتقدم يا اين آدم برايم مهم هست، يا نيست؛ اگر هست كه خودم را گول نزنم، اگر هم نيست كه ديگر روز تولدش را تبريك گفتن يعني چه؟...گفت:« مرد نيستي نميفهمي.» گفتم آنقدر خواندهانم كه بفهمم. گفت:« بايد تجربه كني.» گفتم زندگي بازي كامپيوتري نيست كه بگويي يكي از جانهايم را هم فداي اين تجربه كنم، ببينم چه ميشود بعداً!... گفت: «بايد حتماً در اين مورد خاص تجربه كني، من شخصاً بههيچ وجه زير بار زندگي با كسي نميروم كه هيچ تجربهاي نداشتهباشد، ولي خب، با كسي هم كه خاطره داشته باشد عمراً ازدواج نميكنم.» قبل از اين كه فكر كنم تجربهي بدون خاطره چه جور چيزي ممكن است باشد(!) گفتم: « فدات شم نميآد به تو بگه خاطره داره كه!...» «آقاي ق» پقي زد زير خنده. بعد هم ادامهدادم:« آدمها قالب آجر نيستند كه بگويي اين طوري باشد، آن طوري نباشد، خاطره نداشتهباشد، تجربه داشته باشد! از طرفي نميشود الگو تعريف كرد؛ يك دختر به قول شما بيتجربهي 16 سالهاي ميرود خانهي شوهر، خانوادهاش را خوشبخت ميكند...» گفت: «نسبي...» گفتم: « همان نسبي؛ ولي يك خانم 35 سالهاي با 35 جور تجربه گند ميزند به زندگي خودش و همسرش.» داشت از فلسفهي زندگي و آدم و طبيعت و غريزه و...ميگفت، ياد نمايشنامهي تبعيديها افتادم كه زماني كسي برايم تعريف كردهبود و هرچهقدركتابفروشيهاي شهر را گشتم، نتوانستم پيدايش كنم و اصلش را بخوانم. قصهي مردي كه به خاطر اعتقادش به آزادي آدمها، به همسرش اجازه ميدهد با معشوق دوران مجردياش ملاقات كند (يا خلاصه اجازه هم ندهد جلويش را نميگيرد) قصهاش درست يك همچين چيزي است : همين ديگر، همين كه بعضي آدمها بين نيازهايشان و استانداردهاي روشنفكريشان، دومي را انتخاب ميكنند اگرچه بعدها و حتي همان وقتها از اولي در عذابند...؛خلاصه هنوز به فلسفهي كانت و هگل نرسيدهبود كه، داشتم سفره را پاك ميكردم، گفتم: « من قانع نميشوم؛ چند تا كتاب خواندهايد كه سر آدمها را كلاه بگذاريد ديگر!...» * * * پياده شد كه در گاراژ را باز كند، به« آقاي ق» گفتم توي نوشتههاي چخوف، داستايوسكي -البته آن چندتايي كه من خواندهام- هميشه يك دانشجوي جواني هست كه عقايد روشنفكري دارد، ميخواهد جامعه را متحول كند، پر از فكر و ايده است ، ولي عملاً در زندگيش كاري بهجز شعار دادن نميكند. گفتم اين دوست مشتركمان من را به ياد همان دانشجو مياندازد. برگشت كه به ماشين، باز داد سخن داد از اين كه بعضي چيزها در طبيعت انسانها اصلاند، بعضي چيزها قرار داد اجتماعياند صرفاً؛ و خلاصه صحبت را كشاند به اين جا كه خانواده و بايد و نبايدهاي زناشوئياش چيز اصيلي نيست و صرفاً قرارداد است. مثلاً اسكيموها قراردادشان اين جور است كه به عنوان اداي احترام به ميهمان، شب ميهماني، همسرشان را با مهمانشان قسمت كنند، يا مثلاً اروپاييها روابط جنسي را بهكل آزاد گذاشتهاند، و يا ما ايرانيها مثلاً يك جور ديگر رفتار ميكنيم... رسيده بوديم. حوصلهي بحث كردن نداشتم. با خودم فكر ميكردم چرا توي اين كتابهاي لعنتي كه 12 سال در مدرسه به خوردمان دادند، چيزي ننوشتند كه به درد زندگيمان بخورد؟ چرا نبايد در كتابهاي درسي ياد بدهند يك چيزهايي را؛ اين را كه مثلاً موقع زناشويي همان هورموني توليد ميشود در بدن زن، كه موقع مك زدن شير از پستانش توليد ميشود ... و همان نوع وابستگياي شكل ميگيرد كه براي بزرگ كردن يك نوزاد لازم است. چرا ننوشتهاند كه پايبند ماندن، فراموشنكردن و خيلي از ويژگيهاي زنانهاي كه- فرقي نميكند زن و مرد - راحت از كنارش ميگذريم اتفاقي نيست ؛ كه طبيعت آدمها را قرار دادهاي اجتماعيشان تعيين نميكند؛ كه اين وخيلي چيزهاي ديگري را- كه نميدانم- توي طبيعت آدم گذاشتهاند براي حفظ كردن بنيان چيزي كه من فكر ميكنم نه تنها اصيل است، مقدس است حتي... نميدانم... فقط يادم ميآيد ديگر حوصله نداشتم قانعش كنم.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Saturday, August 13, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Friday, August 12
ما هرگز نميتوانيم در مقابل مصيبت، از كساني كه دوست داريم حمايت كنيم. مدتها طولكشيد تا توانستم واقعيتي به اين سادگي را درككنم. آموختن هميشه تلخ است و گران تمام ميشود. ولي من از اين حس تلخ پشيمان نيستم. كريستيان بوبن-حضور ناب(ص:40) دو سال پيش وقتي موهاي دخترك را نوازش ميكردم من هم اين حس گس را تجربه كردم. و نميتوانم با اين اطمينان بگويم پشيمان نيستم... فقط آرزو ميكنم كاش باد بودم الآن و مينشستم روي صورت دختركي كه ميدانم گونههايش 2 سال است كه خشك نشدهاست هنوز...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Friday, August 12, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Tuesday, August 9
1- رفته رفته اين مرحله را پشت سر ميگذارم كه نسبت به عقايد حساسيت نشاندهم. من فكرميكنم كه "سيزيف" با رها كردن صخره بر بلندترين قله، خوشبخت مرد. آلبر كامو 2-نميدانم شرافت به طور عام يعني چه. اما در موقعيت من عبارت از اين است كه كارم را انجامدهم. آلبر كامو-طاعون(ص:197) 3-همين!
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Tuesday, August 09, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Monday, August 8
من؟ يادم هست. ياد ها با باد ها قافيه ميسازند و ميگريزند هر دو، از چنگ يا از پيش چشم ميروند بيآنكه خواستهباشي ميآيند بيآنكه خواستهباشي تو را با خود ميبرند بيآنكه خواستهباشي [فكر ميكنم از] حميد امجد
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Monday, August 08, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Sunday, August 7
1- باتمايل فزاينده به بينظمي 2- بيميل به انجام كارهاي عقبافتاده 3- خسته از خوب، منظم، صبور و منطقي بودن 4- كلافه از فكر كردن به چيزي كه خودش هم مطمئن نيست سرفصلش چيست! اين منم: زني تنها در ميانهي فصلي گرم... پ.ن: آنهايي كه رابطهشان با خدا خوب است، بپرسند نميخواهد به من مرخصي بدهد، احياناً؟!... ben sigara dumaninin altinda yana yana en sonunda kul oldum san kibritin yanmayan ucun da hayatimdan gecmis oldun (اگر خيلي كنجكاو شديد از كسي كه تركياستانبولي ميفهمد بخواهيد برايتان ترجمه كند!...)
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, August 07, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
توصيههاي اخلاقي امشب : هرگز به تنهايي الگو در نياوريد و ببريد و بدوزيد براي خودتان؛ چون ممكن است اين چيزي كه دوختهايد اصلاً اندازهي تن آن بيچارهاي كه روحش هم از اين ماجرا خبر ندارد نباشد! يا اندازهاش هم ايراد نداشتهباشد، ولي خوشش نيايد از اين لباس (آقا زوري كه نيست) ! البته اين قانون، استثنائاتي هم دارد: كساني كه عادت دارند به خياط ناشناختهشان اعتماد كنند! چه بسا سليقهي شما را بپسندند و همين جامهي از قبل دوختهي شما را به عنوان لباسشان بپذيرند؛ ولي خب قبول كنيم كه ريسك بزرگي داريد ميكنيد، چون نميشود حدس زد كه اين لباسي را كه آماده و حاضر دستشان آمده چند وقت نگهدارند، يا اين كه عكسالعملشان در برابر لباس ديگري كه خياط ديگري برايشان دوخته باشد چه خواهد بود!... من فكرميكنم آنهايي كه برايشان مهم است چه چيزي تنشان ميكنند يك بار هم كه شده، براي پرو اين لباس با خياطشان به گفتمان مينشينند؛ همينطور خياطهاي عاقل هم بالاخره يك تأييدي ميگيرند و بعد كارشان را ادامه ميدهند. خب،خب آقاجان؛ دعوا كه نداريم! ميخواهيد براي خودتان ببريد و بدوزيد، من يكي حوصلهي متقاعد كردن كسي را ندارم امشب (اگرچه بعد از مدتها كلي مشنگم!)؛ فقط لطفاً 1- ديگر حداقل سر تكان دادنهاي آن بيچاره را (به مثلاً آهنگ راكي كه دارد گوش ميكند) دال بر تأييد شيوهي دوختتان نكنيد، لطفاً ! 2- تحمل نه شنيدن از آدمهاي بدقلق (مثل من) را هم داشته باشيد. قبلاً از همكاري شما سپاسگزاري ميشود.
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Sunday, August 07, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Saturday, August 6
هميشه فكر ميكردم نويسنده است، فكر نميكردم شعر هم بگويد. از خيلي بچگي ميشناسمش. نه سالم بود كه مچ پايم مو بر داشته بود و يك ماه تمام از تابستان را خانهنشين شدم. آنوقتها دو تا كانال تلويزيوني بيشتر نبود، برنامههايشان هم محدود بود به يك ساعات خاصي؛ ماهواره و ...هم نبود مثل حالا... پدرم پيشنهاد كرد كه كتاب بخوانم، البته نه "جنايت و مكافات" ِ "داستايوسكي"(!) - راستش من هم از آنهايي هستم كه معتقدم براي بزرگ شدن بايد كتاب خواند، ولي نه هر كتابي براي هر سني- "پخمه"ي "عزيز نسين" را بهم داد و بعدش "مگه تو مملكت شما خر نيست!" و بعدش پايم خوب شد و خودم "پاداش آخر سال" را از پدربزرگم امانت گرفتم. خلاصه آشنايي من با عزيز نسين داستان امروز و ديروز نيست. هفتهي پيش خيلي تصادفي از جلوي كتابفروشي "نيك" ميگذشتم ، گفتم بپرسم نمايشنامهي "تبعيديها" را دارند يا نه كه –كه البته نداشتند- كه چشمم به يك كتاب كوچك با فرمت خاص نشر مشكي افتاد: "شعرهاي عزيز نسين" مثل هميشه پشت جلد را نگاه كردم شايد توضيحي چيزي داشته باشد. نوشته بود: ميخواستم كتابم را نذر تو كنم به چشمهايت نگريستم چشم نداشتي ميخواستم ببوسمت به صورتت نگاه كردم چهره نداشتي ميخواستم دستت را بگيرم دست نداشتي حرفهاي دلنشين مرا نشنيدي گوش نداشتي ... آنقدر دلنشين بود كه عهد هميشگي "ديگه كتاب نميخرم" ام را بشكنم! جلسه داشتيم آنروز، كتاب دست به دست بين بچهها گشت. يكي از بچهها از اين قطعه خوشش آمدهبود: در آن شب برهنه تو، تو بودي من، من. تمام شب را روشن كرديم با بوسههايمان. وقتي آفتاب دميد نميدانم چه اتفاقي افتاد سردمان شد و اين سرما سبب شد كه از خورشيد برف ببارد و همهي اين ماجرا را يا ترس دروني من رقم زد يا تو، تو نبودي. يكي ديگه از اين خوشش اومده بود: حدس ميزنم كه خواهي گريخت... التماس نميكنم از پيات نميدوم اما صدايت را در من جا بگذار! ميدانم كه از من دل ميكني راهت را نميبندم اما عطر موهايت را در من جا بگذار! ميدانم كه از من جدا خواهيشد خيلي ويران نميشوم از پا نميافتم اما رنگت را در من جا بگذار! احساس ميكنم تباه خواهي شد و من خيلي غمگين ميشوم اما گرمايت را در من جا بگذار! فرقش را با حالا ميدانم كه فراموشم خواهيكرد و من اقيانوسي خواهم شد سياه و غمانگيز اما طعم بودنت را در من جا بگذار! هر طور شده خواهي رفت و من حق ندارم كه تو را نگه دارم اما خودت را در من جا بگذار! و من خودم؛ بيش از همه، از اين تك جمله: بذر پيش از اينكه خودش ترك بردارد خاك را نمي شكافد. با خودم فكر ميكنم چرا ما آدمها خيال ميكنيم تجربهي اوليم؟ همهي احساس ها را يكي قبلتر از ما تجربه كرده...انگار هيچ چيز بكري باقي نمانده باشد...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Saturday, August 06, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Thursday, August 4
با اصرار ميپرسه: زندگي چيئه؟ مكث ميكنم،ميرم توي فكر و ميگم: يه بازي. نميذارم اون چيزي بپرسه، شروعميكنم به توضيحدادن؛ مثل هميشه.مثل هميشه كه احساسميكنم وظيفم ئه همه رو قانع كنم، احساساتم رو توضيح بدم و انقدر روشن صحبتكنم كه جاي تعبير و تفسير باقينمونه. ميگم: الان توضيح ميدم منظورم از بازي چيئه. فيلم "بازي"[the Game] رو ديدي؟ مايكل داگلاس توش بازي ميكنه.فيلم رو نديده، بايد اگه شده شكسته و بسته براش تعريف كنم. متوسل شدن به فيلم و كتاب بهترين راه توضيح احساساتيئه كه نميتوني طوري كه بايد ابراز كني. "بازي" داستان مرديئه ثروتمند،موفق، ولي افسرده و يخ –تيپيك قيافهي داگلاس – كه از همسرش - كه اگه اشتباه نكنم اسمش اليزابتئه - جدا شده، دربارهي چراش توي فيلم بحثنشده يا من يادم نميآد؛ ولي رابطهشون مسالمتآميزه،اگه درست يادم موندهباشه اليزابت زنگ ميزنه و تولدش رو بهش تبريك ميگه حتي. راستش اين فيلم رو من بار اول تقريباً شش سال پيش ديدم، اون وقتا هنوز تركي استانبولي رو خوب نميفهميدم. اين مرده يه خاطرهاي داره از گذشته، كه كسي جلوي چشمش خودش رو از پنجرهي كليسا پرتكرده پايين؛ و اين ترس از خودكشي كابوسيئه كه مرد هميشه باهاش درگيره. داستان توي روز تولد مرد شروع ميشه. برادرش براي كادوي روز تولدش بليط شركت تو يه بازي رو بهش هديه ميده، يه بازي عجيب... قانون بازي اينه كه اول يه سري تست روانشناسي و... از آدم ميگيرن و بعد يه بازي طراحي ميكنن منحصر به اون فرد خاص، چيزي كه فقط مخصوص اين آدمئه، درست مطابق با روحيات، هوش، ضعفها وقوتهاش، متناسب با گذشتهش و حتي آرزوهاش! فقط كافيئه كه فرد چند تا چيز رو فراموش نكنه: - اين بازي برد و باخت نداره؛ - قرار نيست طي اين بازي صدمه ببينه؛ - هر كس كه بتونه بازي رو بيشتر پيش ببره، امتياز بالاتري هم بهدستميآره. مرد قبول ميكنه و بازي شروع ميشه. اوايلش هر اتفاقي كه براي مرد پيش ميآد كاملا ًبه خودش مسلط ئه؛ مثلاً صبح بيدار ميشه ميبينه دستگيرهي پنجرهي ماشين رو گذاشتن بالا سرش، برش ميداره و ميگه اگه اين يه بازيئه حتماً اين دستگيرههه يه جايي به دردم ميخوره. بعد طي جرياناتي توي ماشينش گير ميافته، شيشهها و درها باز نميشن،بعد ماشين سرازير ميشه توي يه درياچه يا يه همچين جايي. به خودش ميگه اين يه بازيئه؛ دستگيره رو بر ميداره، شيشه رو ميده پايين و خودش رو نجات ميده... ولي يواش يواش بازي اون قدر خطرناك و عجيب ميشه كه احساس ميكنه اين صرفاً يه توطئهس كه هر چي داره از دستش در آرن. مرده كمكم به همه شك ميكنه كه همدست آدمهاي بازيان. و خلاصه يه جاي بازي چشم باز ميكنه ميبينه توي يه مملكت غريبه زنده به گورش كردن! با هزار مصيبت خودش رو بيرون ميكشه از قبر، ساعت مچي طلاش هنوز به دستشئه، ميفروشه، ميره سفارت امريكا و تحتالحمايهي سفارت برش ميگردونن به امريكا. ديگه به كسي اعتماد نداره، جز اليزابت. باز هم ماجرا ادامه پيدا ميكنه تا جايي كه بالاخره ترس اين مرد از خودكشي واقعيت پيدا ميكنه و خودش رو از يه ساختمون بلند پرت ميكنه پايين... چشمش رو كه باز ميكنه ميبينه خرده شيشهها رو دارن از دست و بالش پاك ميكنن، بهش ميگن آقاي فلاني بازي تموم شد، شيشهها مصنوعيان ، نميبرن ولي مواظب باشيد. بعد همه كف ميزنن و طرف ميبينه همهي اين آدما يه سري هنرپيشه بودن و اين بازي واقعاً يه بازي بوده... نقش مقابل اين مرد توي بازي يه خانوم گارسونيئه كه تو رستوران با مرده آشنا ميشه، آخر فيلم مثل اين كه اين آدمه دوباره به زندگي برگشته باشه ميره پيش دختر نقش مقابلش، دختره ميگه داره ميره استراليا براي يك بازي جديد، البته اين بار نقشش خيلي كوتاهه. و مرد بهش ميگه شايد بعد از برگشتن بتونن بيشتر همو ببينن... چيزي نميگفت، من همچنان متكلم وحده بودم. گفتم: زندگي همين بازيئه، يه بازي منحصر به فرد، بر اساس احساسات، هوش،خلاقيت،ضعفها، قدرتها و بهخصوص ترسهاي ما. قانون بازي هم همونه: قرار نيست ببري يا ببازي، قرار نيست آسيب ببيني، ولي هر چهقدر كه بيشتر پيش بري امتياز بالاتري كسب ميكني. قراره با ترسهات مواجه بشي، به مرحلهاي برسي كه از پسشون بر بياي و بر اونها غلبه كني. نميدونم قراره يه جورايي كامل بشي... انتظار داشتم چيزي بگه، بحث بكنه، ايراد بگيره، ولي فقط تاييد كرد. و يك كلام گفت: كاملاً درسته؛ زندگي همينه. متقاعد شده بود به همين سادگي. خودم هم كه فكر ميكنم متقاعد ميشم. ولي با همهي اين اوصاف، من هنوز هم ميترسم از، مواجه شدن با، حتي يه موقعهايي از، از دست دادن ترسهام...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Thursday, August 04, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Wednesday, August 3
ديروز كنسرت آموزشي يكي از دوستانم بود، منو هم دعوت كرده بود كه به عنوان ميهمان، كنارش باشم. من با استاد اين دوستم - آقاي آقاپور- يه آشنائي قديمي دارم، يعني راستش همون موقع كه دوستم ميخواست ويولن زدن رو پيش آقاي آقاپور شروع كنه، من هم ميخواستم شروع كنم ساز زدنو، ولي خب مسائلي پيش اومد كه نشد... (!البته كسايي كه آقاي آقاپور رو بشناسن ميتونن حدس بزنن چه مسائلي) من معتقدم زمان بايد بگذره از هر مسئلهاي تا آدم بتونه نتيجه بگيره اتفاقي كه افتاد خوب بوده واقعاً، يا بد(عمداً نگفتم همه چيزي يه خيري توش هست چون كمكم دارم اعتقادم رو به اين فرضيهي قديمي از دست ميدم؛ دست طرف ميشكنه خوشحاله كه پاش نشكسته!هر دو تاش كه بشكنه خوشحاله كه فلج نشده!فلج كه بشه خوشحاله كه حتماً خيري توش هست!!ديگه چه خيري اللهٌ اعلم...) و الآن كه فكر ميكنم يه درس بزرگي از آقاي آقاپور ياد گرفتم،خيلي ساده و پيشپا افتاده هم به نظر ميآد ولي تقريباً اساسيترين قانون زندگي اخلاقيئه؛ و اون، اينكه: تا توانائي قبول كامل مسئوليتي رو تو خودت احساس نميكني اصلاً ، اون كار رو از اول شروع نكن...وقتي ميبينم خيلي از آدمهاي بهظاهر جاافتادهي دور و برم اين چيز به ظاهر ساده رو هنوز ياد نگرفتن يه طورايي احساس دِين و احترام ميكنم نسبت به آقاي آقاپور... نمي دونم گاهي وقتا احساس ميكنم كاملاً بيگانهم با اين محيط به ظاهر آشنا...
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Wednesday, August 03, 2005 ●
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
Monday, August 1
می پرسم : چه ساعتی بود؟ می گه : درست نصف شب. می گم : از کجا مطئنی؟ می گه : رو به روم یه ساعت دیواری بود توی اتاق عمل. دکترم مست بود، سوزن از دستش افتاد موقع بخیه زدن؛ گفتم آقای دکتر سوزن افتاد. گفت دختر نگران نباش. حواسم سرجاشه. تو امشب دوازدهمی ای. ساعت رو که نگاه کردم یکی دو دقیقه از 12 گذشته بود. می پرسم : قشنگ بودم؟ می گه : ما که 5تا دختریم، با اون 4،3تایی که مردن، آقاجون 9،8تا دختر رو بعد زا دیده بود. تو رو که بغل کرد، گفت دختر خوشگلی می شه. توی آینه نگاه می کنم. احساس می کنم توی دست های بابابزرگم؛ درست مثل یک بچه گربه. همه ی بچه ها شبیه هم اند. ریز و شکستنی. قرمز و نق نقو. حالا کجام خوشگل بوده نمی دونم. کدوم یکی مدیون اون یکیه؟ من، برای این که حق بود شدن پیدا کردم؛ یا او، که به واسطه ی من آفریدگار شد . . .
نوشته شده توسط آيدا در ساعت: Monday, August 01, 2005 ●
|
||
|
|
|